تبلیغات
شعرانگیز - مطالب ابر شهراد میدری
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 1 شهریور 1397 08:55 ب.ظ نظرات ()

    مثلِ نسیمی سرزده، آهسته از در تو بیا

    محضِ پریشان کردنم، شوخ و پریشان مو بیا


    با رقصِ دامن چین به چین، بردار پا را مرمرین

    بگذار منت بر زمین، نازک خرام آهو بیا


    با عشوه و ناز و ادا، بر شانه ات گیسو رها

    شنگ و قشنگ و دلربا، چون کبکِ دالاهو بیا


    ای نوبهارِ دلبری! ای دلرباتر از پری!

    از باد چون دل می بری، با دامنی شب بو بیا


    یکه سوار و یک تنه، چون شورِ نور از روزنه

    تا قصر ماه و آینه، خوش نقش و زیبا رو بیا


    تن نقره و بالا بلا، الماس پلک و مو طلا

    سرپنجه یاقوت از حنا، با تاجِ شهبانو بیا


    بر پرده یِ ناز سحر، با شوقی از دریاچه تر

    تا موجِ تحریرِ قمر، چون دسته دسته قو بیا


    جانم فدایِ جانِ تو، دارم دلی از آنِ تو

    تا من شوم قربانِ تو، با خنجرِ ابرو بیا


    ای دلبرِ افغانی ام! من مولویِ ثانی ام

    سویِ دلِ تهرانی ام، از بلخ با هوهو بیا


    حالا که شعرم شد عسل، وا کرده بر رویم بغل

    تا بیت بیتِ این غزل، مشتاق و "به به"گو بیا


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 27 مرداد 1397 11:59 ب.ظ نظرات ()

    زیر باران هر نخ سیگار می چسبد عجیب

    دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب


    معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟

    شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب


    کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت

    پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب


    آسمان سقفی قدیمی، پُر تَرَک از آذرخش

    قطره قطره بر سرت آوار می چسبد عجیب


    از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است

    "دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب


    من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی

    از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب


    کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی

    "سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب


    گوش دادن به "یکی هست"ی که خیلی وقت نیست

    مرتضا پاشایی و گیتار می چسبد عجیب


    لب به لب، حال ِ خراب و هی شراب و شعر ِ ناب

    هر دو مست و تا سحر بیدار می چسبد عجیب


    در خیالم باز هم گفتم برایت یک غزل

    قاب ِ عکست تکیه بر دیوارعجیب


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی جمعه 26 مرداد 1397 12:33 ق.ظ نظرات ()

    یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم

    قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم


    عطر آویشن، ردیف استکان های بلور

    زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم


    مادری فیروزه تر از آسمان مخملی

    سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم


    خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم

    باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم


    نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر

    هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم


    نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی

    گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم


    شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض

    شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم


    ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه

    بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم


    حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش..

    فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم


    کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر

    آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم


    عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار

    تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم


    شهراد میدری


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 22 مرداد 1397 10:17 ب.ظ نظرات ()

    شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی

    تا مونالیـــــــزاترین لبخند ِ در قابش تویی


    عشـــــق از چشــمان ِ تو باید نگهداری کند

    سرمه کوب ِ نسـخه ی ِ خطی ِ نایابش تویی


    مثل ِ قرص ِ مــــاه در لیوان ِ آب ِ آســــمان

    شب که آرام است یعنی قرص ِ اعصابش تویی


    نم نم ِ سنتور ِ باران کوک با چشمان ِ توست

    پلک برهم میزند هر نت که مضـــرابش تویی


    لرزه انداز است تن پوش ِ سپیـــــد ِ مخملت

    انزلـی برف آمــده یا قــــوی ِ تالابـش تویی؟


    تا ابد خدمتگـــــزار ِ ناز کردن هــــای ِ توست

    هرکسی که دختــــر ِ مغرور ِ اربابـــش تویی


    ابن سیرین هم ندیده سیـــر در خابش تو را

    هر که شد دیوانه ات تعبیر ِ بی خابش تویی


    با تو بودن آرزویی تا ابد شاید محـــــــــال

    خوش بحال ِ هرکسی دلتنگ و بی تابش تویی


    برگهای ِ دفترم یک دهکـــده انگــــــور شد

    هر غزل که میسرایم خوشه ی ِنابش تویی


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 18 مرداد 1397 10:13 ب.ظ نظرات ()

    دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی

    بمانم هرچه خیره پشتِ این در، برنمیگردی


    فقط من مانده ام اینجا و این امواجِ توفانی

    غروبی رفته ای و سویِ بندر برنمیگردی


    به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب

    به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی


    دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را

    اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی


    تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

    به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی


    نه تنها "گُل محمد" رفته و "مارال" آشوب است

    تو هم دیگر به دنیایِ "کلیدر" برنمیگردی


    تو نقشِ اوّلِ ماهی و شبها بی تو تاریکند

    جلودارِ سیاهی هایِ لشکر برنمیگردی


    غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه

    خودم هم کرده ام انگار باور برنمیگردی


    هزاران سالِ دیگر کااااااااش با بویِ تو برخیزم

    به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی


    شهراد میدری

    پی نوشت:

    گل محمد و مارال: دو شخصیت اصلی رمان کلیدر از محمود دولت آبادی نویسنده ی توانای ادبیات پارسی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:20 ب.ظ نظرات ()

    از اینجا رفته ای میدانم اما، پس از این در خیالم باش، باشد؟

    نه مثلِ من ولی گاهی اگر شد، تو هم جویایِ حالم باش، باشد؟


    اگرچه سالها چشم انتظارم، ولی حس میکنم هستی کنارم

    هم آهِ گاه گاهِ نااُمیدی، هم اُمیدِ محالم باش، باشد؟


    شبِ برفی به خانه زود برگرد، به عِطرِ عود و برگِ دود برگرد

    به باغِ سبزِ شومینه شکفته، گُلِ سرخِ زغالم باش، باشد؟


    در این سرمایِ پُرسوزِ نفسگیر، که میلرزد دل از غمهایِ تقدیر

    به دورِ گردنم دستی شبیهِ نوازشهایِ شالم باش، باشد؟


    هوایِ آخرِ اسفندهایم، به رسمِ دل تکانی ها برایم

    به رویِ شیشه خیس از اشکِ حسرت، حریرِ دستمالم باش، باشد؟


    کلیدت را بیانداز و بیا تو، درآور از تنت بارانی آن سو

    بیا بنشین کنارِ هفت سین و، دمِ تحویلِ سالم باش، باشد؟


    همین که میگشایم لایِ دیوان، بیا چون یوسفِ برگشته کنعان

    شرابِ شعر در جامم بریز و سلامت٘ بادِ فالم باش، باشد؟


    بیا بنشین همین جا روبرویم، سرانگشتی بکش شانه به مویم

    برای گریه کردن با گلایه، در آیینه مجالم باش، باشد؟


    اگر پرسیدم از تو اینهمه سال، چرا من را رها کردی به این حال؟

    شده با بوسه ای بر اشکهایم، جوابی بر سوالم باش، باشد؟


    اگرچه این غزل جز حسرتم نیست، رسیدن گرچه هرگز قسمتم نیست

    ولی گاهی شده سنگی درنگی، نصیبِ سیبِ کالم باش، باشد؟


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 10 مرداد 1397 10:12 ب.ظ نظرات ()

    صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها

    پریشان داده هر موجی دلش را دست هوهوها


    دل بندر چرا هی شور دارد میزند این قدر؟

    چرا دیگر نمی آید به گوش، آواز جاشوها؟


    نه ماهوری نه مهتابی، نه دیگر پرده ی آبی

    نه دستی می نوازد بعد از این آهنگ پاروها


    پری کوچک شعر فروغ انگار میگرید

    نشسته بر لب ساحل، دو دستش دور زانوها


    بهاری نیست، یاری نیست، دیگر انتظاری نیست

    گمانم برده اند از یاد، اینجا را پرستوها


    مگر نه سوختن در هرم آتش، رسم ققنوس است؟

    چرا پس شعله شعله اینچنین شد قسمت قوها؟


    افق، خاکستری رنگ است و بر سر خاک میریزد

    چه پایان غم انگیزی ست سهم ماجراجوها


    "شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل"

    بجز حافظ که میداند چنین حال غزلگوها


    خلیج سرزمین مادری! گیسو پریشان کن

    که دیگر برنمیگردند عزیزانت به این سوها


    شهراد میدرى


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 7 مرداد 1397 07:01 ب.ظ نظرات ()

    خودت هم خوب میدانی چه دشوار است دلتنگی

    شب و بغض و سری تکیه به دیوار است دلتنگی


    نه از اکنون، که شاید از هزاران سالِ پیش از این

    هزاران چکه یِ قندیلِ در غار است دلتنگی


    شده خیره به قابِ عکسِ دیواری که غم دارد

    دو چشمِ خیسِ شب تا صبح بیدار است دلتنگی


    دلی کنجِ قفس پر میکشد محضِ تو را دیدن

    هوایِ بی هوایِ شوقِ دیدار است دلتنگی


    چه باید کرد با این درد؟ با تنهاییِ یک مرد؟

    مرورِ خاطرات و دودِ سیگار است دلتنگی


    نه شمعی می وزد اینجا،نه فانوسی شب آشوب است

    به رنگِ روزگارم تیره و تار است دلتنگی


    نوارِ کاستی با "بویِ باران، بویِ گندمزار"

    صدایِ خسته و غمگینِ "ستار" است دلتنگی


    نشستم چتر بستم هی شکستم در خودم بی تو

    حکایت از گُلی در زیرِ رگبار است دلتنگی


    نمی دانم "خدا" شاید همین اندوهِ بعد از توست

    که این گونه مرا عمری "نگهدار" است دلتنگی


    اگرچه آخرِ این قصه جایت تا ابد خالی ست

    ولی از یادِ تو هر لحظه سرشار است دلتنگی


    به یادت گریه هایم باز هم شد شعر و فهمیدم

    سری بر دوشِ دفتر، اشکِ خودکار است دلتنگی


    #شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 1 مرداد 1397 09:19 ب.ظ نظرات ()

    آمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدی

    بی وفا ! حالا که از جانم شدم سیر آمدی


    سالها در اوجِ تنهایی مرا یادت نبود

    تا شدم از قله یِ عمرم سرازیر آمدی


    آنهمه بی اعتنا آهو دوانی کردی و

    در قفس تا از نفس افتاد این شیر، آمدی


    با تو در آن سویِ رویاها قراری داشتم

    ای امان از تو که با یک عمر تاخیر آمدی


    گفتم این چشمِ سیاه، آخر به بختم میچکد

    با قلم مویِ ازل وقتی به تصویر آمدی


    در شگفتم باخبر بودی دلم خون است و باز

    با دو ابرو چون کمان و پلک چون تیر آمدی


    مات و مبهوتِ تماشایِ تو دیگر نیستم

    گرچه بیرحمانه زیبا و نفسگیر آمدی


    سازِ دل تا کوک بود از تو صدایی برنخاست

    تا که فهمیدی شکسته، غرقِ تحریر آمدی


    بادِ هوهویِ خزانی هرچه بود از من ربود

    ای نسیمی که سراغِ برگ انجیر آمدی


    دفتری بودم که حسرت، برگ برگم را سرود

    چون رسیدم صفحه یِ پایانِ تقدیر آمدی


    بی حبیبش تا قیامت رفت تنها شهریار

    میرود شهراد هم این راه را، دیر آمدی


    شهراد میدرى


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری شنبه 30 تیر 1397 10:22 ب.ظ نظرات ()

    عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده

    بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی

    #شهراد_میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2