تبلیغات
شعرانگیز - مطالب ابر سیمین بهبهانی
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 28 مرداد 1397 11:53 ب.ظ نظرات ()


    «جان_باز»٬ یک تعارف شیرین

    اما حقیقتی به سزا تلخ


    جام عسل، عجین شده با زهر

    شیرینِ برنیامده با تلخ


    تلخ است از بهارِ جوانی

    تا برگ‌ریزِ پیری و سستی


    ماندن به انتظار محبّت

    بی ‌دست ‌و پا به کُنجِ سرا، تلخ.


    ای زنده‌مُردگانِ شکیبا

    نشناختند قدر شما را


    کس رغبتی نکرد که پُرسد:

    «شد کامتان به خیره چرا تلخ؟»


    در آرزوی مرگ و رهایی

    آتش به جان خویش فِکندید


    شد اشکِ شور و ریخت به چشمم

    آبی که شد به کامِ شما تلخ


    یک روز در برابر دشمن

    آن سینه‌ی سِتَبر، سپر شد


    از آن خطر چه مانده به خاطر

    جز هیچ و پوچِ خاطره‌ها، تلخ!


    از این نخوانده‌درس، طبیبان

    عاقل شفا امید ندارد


    اینان بری زِ فایده هستند

    هرچند جملگی چو دوا تلخ.


    لعنت به جنگ و نفرت و ننگش

    آتش به جانِ ناخن و چنگش


    شد تلخ از مزاج شرنگش

    چون کام خلق، کام خدا، تلخ...


    اسفند ۸۷

    سیمین بهبهانی




    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:32 ب.ظ نظرات ()

    همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت

    ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت


    بر دفتر خیال پریشان من شبی

    با کِلکِ عشق، خطّ تمنا کشید و رفت


    در آسمان خاطرم آن اختر امید

    دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت


    برگو، خدای را، به دیارِ که می دمد

    آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت


    یادِ شکیب سوزِ تو - ای آشنا - شبی

    در موج عطرِ بستر من آرمید و رفت


    در آفتاب لطف تو تا دیگری نشست

    چون سایه عاشق تو به کنجی خزید و رفت


    ترسم چو باز آیی و پرسم ز عشق خویش

    گویی چو شور مستی ام از سر پرید و رفت


    سیمین! اگرچه رفت و تو تنها شدی ولیک

    این بس که در دلت شرری آفرید و رفت.


    سیمین بهبهانی

    شهاب طلایی / ازدفتر مرمر

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی

    چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی


    چنین که می‌گذری تلخ بر من از سر قهر

    گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی


    خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

    لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی؟!


    ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم

    سیاه‌ چشمی و خود پاسخ سؤال منی


    چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف

    کـه آرزوی فریبنده‌ی محال منی


    هوای سرکشی‌ ای طبع من ‌مکن که دگر

    اسـیر عـشقی و مرغ شکستـه‌ بـال منی


    از این غمی که چنین سینه‌‌سوز سیمین است

    چه گویمت که تو خود باخبر ز حال منی.


    سیمین بهبهانی




    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 28 تیر 1397 08:19 ب.ظ نظرات ()

    رفت آن سوار، کولی! با خود تو را نبرده

    شب مانده است و با شب تاریکی‌ی فشرده


    کولی! کنار آتش رقص شبانه‌ات کو؟

    شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟


    خاموش مانده اینک خاموش تا همیشه

    چشم سیاه چادر با این چراغ مرده


    دشت و شب و سیاهی وان غولگر به کز دور

    کین را کمین گرفته با انحنای گرده


    رفت آن که پیش پایش دریا ستاره کردی

    چشمان مهربانش یک قطره ناسترده


    در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

    این شب نداشت - آری - الماس خرده خرده


    بازی کنان ز گویی خون می‌فشاند و می‌گفت

    روزی، سیاه چشمی سرخی به ما سپرده


    می‌رفت گَرد راهش از دود آه تیره

    نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده


    سودای همرهی را گیسو به باد دادی

    رفت آن سوار و با خود یک تارِ مو نبرده


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 28 تیر 1397 09:52 ق.ظ نظرات ()

    بر من گذشتی، سر بر نکردی

    از عشق گفتم ، باور نکردی


    دل را فکندم، ارزان به پایت

    سودای مهـرش در سر نکردی


    گفتم گلم را، می بویی از لطف

    حتی به قهرش، پرپر نکردی


    دیدی سبویی، پر نوش دارم

    باتشنگی ها، لب تر نکردی


    هنگام مستی، شور آفرین بود

    لطفی که با ما، دیگر نکردی


    آتش گرفتم، چون شاخ نارنج

    گفتم: نظر کن، سر بر نکردی !


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 28 تیر 1397 08:14 ق.ظ نظرات ()

    ستاره دیده فروبست و آرمید بیا

    شراب نور به رگ های شب دوید بیا


    ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

    گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا


    شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من

    پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا


    ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

    ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا


    به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

    بهوش باش که هنگام آن رسید بیا


    به گام های کسان می برم گمان که تویی

    دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا


    نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

    کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا


    امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی

    مرا مخواه از این بیش ناامید بیا


    سیمین بهبهان

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 28 تیر 1397 07:59 ق.ظ نظرات ()

    خرمن زلف من کجا ؟ شاخه یاسمن کجا ؟

    قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا ؟


    صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

    سبزه ی عارضم کجا ؟ خرّمی چمن کجا ؟


    لاله و من چه نسبتی ؟ ساغر او ز می تهی

    ساق فریب زن کجا ؟ ساقی سیمتن کجا ؟


    غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

    گرمی بوسه ام کجا ؟ سردی آن دهن کجا ؟


    نرگس و دیدگان من ؟ وای از این ستمگری

    در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا ؟


    بر سرو سینه ام مکش دست که خسته می شود!

    نرمی پیکرم کجا ؟ خرمن نسترن کجا ؟


    این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

    دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟


    می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

    قهر ز من چه می کنی ؟ بهر تو همچو من کجا ؟


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 27 تیر 1397 08:05 ب.ظ نظرات ()

    دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

    خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم


    عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید

    از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم


    دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان

    کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم


    سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین

    زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم


    دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق

    این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم


    این من و این دامن و این مستی آغوش تو

    تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم


    دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای

    نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم


    ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق

    در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم


    تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه

    اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم


    زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است

    هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 26 تیر 1397 11:05 ق.ظ نظرات ()

    گفتم مگر به صبر فراموش من شوی

    کی گفتم آفت خرد و هوش من شوی ؟


    فریاد را به سینه شکستم که خوشترست

    آگه به دردم از لب خاموش من شوی


    سوزد تنم در آتش تب، ای خیال او

    ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی


    ای اشک! نقش عشق وی از جان من بشوی

    شاید ز راه لطف خطا پوش من شوی


    سیمین ز درد کرده فراموش خویش را

    اما تو کی شود که فراموش من شوی ؟


    سیمین بهبهانی


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 26 تیر 1397 10:57 ق.ظ نظرات ()


    دیگر نه جوانم که جوانی کنم، ای دوست،

    یا قصّه از آن « افتد و دانی» کنم ای دوست


    هنگام سبک خیزیِ آهوی جوان است،

    پیرانه سر آن به که گرانی کنم، ای دوست


    غم بُرد چنان تاب و توانم که عجب نیست

    نتوانم اگر آنچه توانی کنم، ای دوست


    در مرگ عزیزان جوان فرصت آن کو

    تا کار به جز مرثیه خوانی کنم، ای دوست؟


    دل مُرد و در او شعله ی رقصان غزل مرد،

    حیف است تغزل که زبانی کنم، ای دوست


    در باغ نه آن گلبن سرسبز بهارم

    تا بار دگر عطرفشانی کنم، ای دوست


    با برف زمستانیِ سنگین چه توان کرد

    گر حوصله ی باد خزانی کنم، ای دوست؟


    درسینه هوس بود و کنون غیرنفس نیست،

    جز این به نمردن چه نشانی کنم ، ای دوست؟


    آن است که خود را چو غباری بزدایم

    می باید اگر خانه تکانی کنم، ای دوست


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4