تبلیغات
شعرانگیز - مطالب ابر بهترین غزل ها
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 1 شهریور 1397 10:09 ب.ظ نظرات ()

    با من چه کرده است ببین بی ارادگی

    افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی


    جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام

    این است راز و رمز دل از دست دادگی


    ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها

    افتادگی شنیده ام و ایستادگی


    روحی زلال دارم و جانی زلال تر

    آموختم از آینه ها صاف و سادگی


    با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند

    شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 1 شهریور 1397 08:55 ب.ظ نظرات ()

    مثلِ نسیمی سرزده، آهسته از در تو بیا

    محضِ پریشان کردنم، شوخ و پریشان مو بیا


    با رقصِ دامن چین به چین، بردار پا را مرمرین

    بگذار منت بر زمین، نازک خرام آهو بیا


    با عشوه و ناز و ادا، بر شانه ات گیسو رها

    شنگ و قشنگ و دلربا، چون کبکِ دالاهو بیا


    ای نوبهارِ دلبری! ای دلرباتر از پری!

    از باد چون دل می بری، با دامنی شب بو بیا


    یکه سوار و یک تنه، چون شورِ نور از روزنه

    تا قصر ماه و آینه، خوش نقش و زیبا رو بیا


    تن نقره و بالا بلا، الماس پلک و مو طلا

    سرپنجه یاقوت از حنا، با تاجِ شهبانو بیا


    بر پرده یِ ناز سحر، با شوقی از دریاچه تر

    تا موجِ تحریرِ قمر، چون دسته دسته قو بیا


    جانم فدایِ جانِ تو، دارم دلی از آنِ تو

    تا من شوم قربانِ تو، با خنجرِ ابرو بیا


    ای دلبرِ افغانی ام! من مولویِ ثانی ام

    سویِ دلِ تهرانی ام، از بلخ با هوهو بیا


    حالا که شعرم شد عسل، وا کرده بر رویم بغل

    تا بیت بیتِ این غزل، مشتاق و "به به"گو بیا


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 28 مرداد 1397 11:53 ب.ظ نظرات ()


    «جان_باز»٬ یک تعارف شیرین

    اما حقیقتی به سزا تلخ


    جام عسل، عجین شده با زهر

    شیرینِ برنیامده با تلخ


    تلخ است از بهارِ جوانی

    تا برگ‌ریزِ پیری و سستی


    ماندن به انتظار محبّت

    بی ‌دست ‌و پا به کُنجِ سرا، تلخ.


    ای زنده‌مُردگانِ شکیبا

    نشناختند قدر شما را


    کس رغبتی نکرد که پُرسد:

    «شد کامتان به خیره چرا تلخ؟»


    در آرزوی مرگ و رهایی

    آتش به جان خویش فِکندید


    شد اشکِ شور و ریخت به چشمم

    آبی که شد به کامِ شما تلخ


    یک روز در برابر دشمن

    آن سینه‌ی سِتَبر، سپر شد


    از آن خطر چه مانده به خاطر

    جز هیچ و پوچِ خاطره‌ها، تلخ!


    از این نخوانده‌درس، طبیبان

    عاقل شفا امید ندارد


    اینان بری زِ فایده هستند

    هرچند جملگی چو دوا تلخ.


    لعنت به جنگ و نفرت و ننگش

    آتش به جانِ ناخن و چنگش


    شد تلخ از مزاج شرنگش

    چون کام خلق، کام خدا، تلخ...


    اسفند ۸۷

    سیمین بهبهانی




    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 27 مرداد 1397 11:59 ب.ظ نظرات ()

    زیر باران هر نخ سیگار می چسبد عجیب

    دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب


    معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟

    شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب


    کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت

    پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب


    آسمان سقفی قدیمی، پُر تَرَک از آذرخش

    قطره قطره بر سرت آوار می چسبد عجیب


    از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است

    "دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب


    من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی

    از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب


    کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی

    "سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب


    گوش دادن به "یکی هست"ی که خیلی وقت نیست

    مرتضا پاشایی و گیتار می چسبد عجیب


    لب به لب، حال ِ خراب و هی شراب و شعر ِ ناب

    هر دو مست و تا سحر بیدار می چسبد عجیب


    در خیالم باز هم گفتم برایت یک غزل

    قاب ِ عکست تکیه بر دیوارعجیب


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی جمعه 26 مرداد 1397 12:33 ق.ظ نظرات ()

    یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم

    قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم


    عطر آویشن، ردیف استکان های بلور

    زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم


    مادری فیروزه تر از آسمان مخملی

    سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم


    خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم

    باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم


    نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر

    هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم


    نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی

    گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم


    شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض

    شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم


    ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه

    بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم


    حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش..

    فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم


    کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر

    آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم


    عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار

    تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم


    شهراد میدری


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 22 مرداد 1397 10:17 ب.ظ نظرات ()

    شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی

    تا مونالیـــــــزاترین لبخند ِ در قابش تویی


    عشـــــق از چشــمان ِ تو باید نگهداری کند

    سرمه کوب ِ نسـخه ی ِ خطی ِ نایابش تویی


    مثل ِ قرص ِ مــــاه در لیوان ِ آب ِ آســــمان

    شب که آرام است یعنی قرص ِ اعصابش تویی


    نم نم ِ سنتور ِ باران کوک با چشمان ِ توست

    پلک برهم میزند هر نت که مضـــرابش تویی


    لرزه انداز است تن پوش ِ سپیـــــد ِ مخملت

    انزلـی برف آمــده یا قــــوی ِ تالابـش تویی؟


    تا ابد خدمتگـــــزار ِ ناز کردن هــــای ِ توست

    هرکسی که دختــــر ِ مغرور ِ اربابـــش تویی


    ابن سیرین هم ندیده سیـــر در خابش تو را

    هر که شد دیوانه ات تعبیر ِ بی خابش تویی


    با تو بودن آرزویی تا ابد شاید محـــــــــال

    خوش بحال ِ هرکسی دلتنگ و بی تابش تویی


    برگهای ِ دفترم یک دهکـــده انگــــــور شد

    هر غزل که میسرایم خوشه ی ِنابش تویی


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 18 مرداد 1397 10:13 ب.ظ نظرات ()

    دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی

    بمانم هرچه خیره پشتِ این در، برنمیگردی


    فقط من مانده ام اینجا و این امواجِ توفانی

    غروبی رفته ای و سویِ بندر برنمیگردی


    به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب

    به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی


    دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را

    اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی


    تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

    به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی


    نه تنها "گُل محمد" رفته و "مارال" آشوب است

    تو هم دیگر به دنیایِ "کلیدر" برنمیگردی


    تو نقشِ اوّلِ ماهی و شبها بی تو تاریکند

    جلودارِ سیاهی هایِ لشکر برنمیگردی


    غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه

    خودم هم کرده ام انگار باور برنمیگردی


    هزاران سالِ دیگر کااااااااش با بویِ تو برخیزم

    به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی


    شهراد میدری

    پی نوشت:

    گل محمد و مارال: دو شخصیت اصلی رمان کلیدر از محمود دولت آبادی نویسنده ی توانای ادبیات پارسی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 18 مرداد 1397 10:03 ب.ظ نظرات ()

    حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

    آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست


    این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

    که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست


    آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

    انتظار مددی از کرم باران نیست


    به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

    آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست


    این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

    گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست


    رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید

    علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست


    صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

    لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست


    تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

    هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست


    سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

    ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست...


    هوشنگ ابتهاج (سایه)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 15 مرداد 1397 07:11 ب.ظ نظرات ()

    گفتم به دام اسیرم، گفتا که دانه با من

    گفتم که آشیان کو؟ گفت آشیانه با من


    گفتم که بی بهارم شوق ترانه‌ام نیست

    گفتا بیا به گلشن، شور ترانه با من


    گفتم بهانه‌ای نیست تا پر زنم به سویت

    گفتا تو بال بگشا، راه بهانه با من


    گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

    گفتا که من جوانم، فکر جوانه با من


    گفتم که خان‌ومانم در کار عاشقی رفت

    گفتا به کار خود باش، تدبیر خانه با من


    گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

    گفتا تو شادمان باش، جور زمانه با من


    گفتم ز عشق‌بازی در کس نشان ندیدم

    زد بوسه بر لبانم، گفتا نشانه با من


    گفتم دلم چو مرغی‌ست کز آشیانه دور است

    دستی به زلف خود زد، گفت آشیانه با من


    گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

    گفتا که مهربان باد، اشک شبانه با من


    مهدی سهیلی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 14 مرداد 1397 10:43 ب.ظ نظرات ()


    وقتی نگاهم می‌کنی، انگار مستم

    وقتی صدایم می‌زنی، خوشبخت هستم


    حالا دگر محو سکوتی، سرد سردی

    دیگر ندارم دست گرمت را به دستم


    دیگر نه دیداری، نه پیغامی، کجایی؟

    از دوری‌ات در ناکجا تنها نشستم


    دیوانگی‌ها کرد دلتنگی به راهت

    دیوانه دل را با غل و زنجیر بستم


    برگرد! تنها با صدایت دلخوشم ساز

    وقتی صدایم می‌زنی، خوشبخت هستم


    منیرساراسرایی


    @moniresarayi

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 30 1 2 3 4 5 6 7 ...