شعرانگیز شعرانگیز یک طراحی شاعرانه سفارش دکلمه / کتاب های صوتی به صورت دکلمه / پوسترهای سفارشی / میکس و تدوین فایل های هدیه با صدای شما / استیکرهای سفارشی اسم به صورت رایگان و..... ما را در شبکه های مختلف اجتماعی با نام SHERANGIZ دنبال کنید. پشتیبانی 24 ساعته : 09915819830 ایمیل : sherangiz1@gmail.com http://sherangiz.mihanblog.com 2018-10-19T23:57:40+01:00 text/html 2018-10-05T13:26:28+01:00 sherangiz.mihanblog.com مدیریت شعرانگیز داستان کوتاه مسافر و قطار http://sherangiz.mihanblog.com/post/662 <div>قطار مسافربری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگنهای درجه دو که در آن استعمال دخانیات آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و میش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده بودند و اکنون به پشتی نیمکت ها یله داده و سعی دارند بخوابند. سکوت حکمفرماست. در باز میشود و اندامی بلند و چوب سان ، با کلاهی سرخ و پالتوی شیک و پیکی که انسان را به یاد شخصیتی از اپرت یا از آثار ژول ورن می اندازد وارد واگن می شود. اندام در وسط واگن می ایستد ، لحظه ای فس فس می کند ، چشمهای نیمه بسته اش را مدتی دراز به نیمکتها می دوزد و زیر لب من من می گوید: نه ، اینهم نیست! لعنت بر شیطان! کفر آدم در می آید.</div><div><br></div><div>یکی از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد می دوزد ، آنگاه با خوشحالی فریاد می زند: ایوان آلکسی یویچ! شما هستید؟ چه عجب از این طرفها. ایوان آلکسی یویچ چوب سان یکه می خورد و نگاه عاری از هوشیاری اش را به مسافر می دوزد ، او را به جای می آورد ، دستهایش را از سر خوشحالی به هم می مالد و میگوید: ها! پتر پترویچ! پارسال دوست ، امسال آشنا! خبر نداشتم که شما هم در این قطار تشریف دارید. پترویچ می گوید: حال و احوالتان چطور است؟</div><div><br></div><div>ای ، بدک نیستم ، فقط اشکال کارم این است که پدر جان واگنم را گم کرده ام و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پیدایش کنم. بنده مستحق آنم که شلاقم بزنند. آنگاه ایوان آلکسی یویچ سرپا تاب می خورد و زیر لب می خندد و اضافه می کند پیشامد است برادر ، پیشامد! زنگ دوم را که زدند پیاده شدم تا با یک گیلاس آنیاک گلویی تر کنم ، و البته ترکردم. بعد به خودم گفتم حالا که تا ایستگاه بعدی خیلی راه داریم خوب است گیلاس دیگری هم بزنم. همین جور که داشتم فکر می کردم و می خوردم یکهو زنگ سوم را هم زدند … مثل دیوانه ها دویدم و در حالی که قطار راه افتاده بود به یکی از واگن ها پریدم. حالا بفرمایید که بنده دیوانه نیستم؟</div><div><br></div><div>پتر پترویچ گفت: پیداست که کمی سرخوش و شنگول تشریف دارید، بفرمایید بنشینید؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهید! سرافرازمان کنید… نه ، نه باید واگن خودم را پیدا کنم! خدا حافظ هوا تاریک است.</div><div><br></div><div>می ترسم از واگن پرت شوید. فعلاً بفرمایید همین جا بنشینید ، به ایستگاه بعدی که برسیم واگن خودتان را پیدا می کنید. بفرمایید بنشینید. ایوان آلکسی یویچ آه می کشد و دو دل روبروی پتر پترویچ می نشیند. پیداست که ناراحت و مشوش است، انگار که روی سوزن نشسته است. پتر پترویچ می پرسد عازم کجا هستید؟</div><div><br></div><div>من؟ عازم فضا! طوری قاطی کرده ام که خودم هم نمی دانم مقصدم کجاست. سرنوشت گوشم را گرفته و مرا می برد، من هم دنبالش راه افتاده ام.&nbsp; دوست عزیز تا حالا برایتان اتفاق نیفتاده با دیوانه های خوشبخت روبرو شوید؟ نه؟ پس تماشایش کنید! خوشبخت ترین موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قیافه ی من چیزی دستگیرتان نمی شود؟</div><div><br></div><div>چرا … پیدا است که … شما …</div><div><br></div><div>یک ذره حدس می زدم که قیافه ام در این لحظه باید حالت خیلی احمقانه ای داشته باشد! حیف آینه ندارم وگرنه دک و پوزه ی خودم را به سیری تماشا می کردم. آره پدر جان ، حس میکنم که دارم به یک ابله مبدل می شوم. به شرفم قسم! تصورش را بفرمایید ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم می فرمایید که بنده دیوانه نیستم؟</div><div><br></div><div>شما؟ مگر زن گرفتید؟</div><div><br></div><div>همین امروز ، دوست عزیز! همین که مراسم عقد تمام شد یکراست پریدیم توی قطار زیرا تبریک ها و تهنیت گویی ها شروع می شود و بارانی از سوالهای مختلف بر سر داماد می بارد. پتر پترویچ خنده کنان میگوید: به ، به! … پس بی جهت نیست که اینقدر شیک و پیک کرده اید.</div><div><br></div><div>بله حتی در تکمیل خودفریبی ام کلی هم عطر و گلاب به خودم پاشیده ام. نه تشویشی ، نه دلهره ای ،نه فکری … فقط احساس … احساسی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نیکبختی؟ در همه ی عمرم اینقدر خوش نبوده ام. چشمهایش را می بندد و سر تکان می دهد و اضافه می کند بیش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بکنید الان که به واگن خودم برگردم با موجودی روبرو خواهم شد که کنار پنجره نشسته است و مرا دوست می دارد. من باید به واگن خودم برگردم. آنجا یک کسی با بی صبری منتظر من است و دارد لذت دیدار را مزه مزه می کند. لبخندش در انتظار من است. می روم در کنارش می نشینم… پتر پترویچ اجازه بفرمایید شما را بغل کنم .</div><div><br></div><div>خواهش میکنم , دو دوست در میان خنده ی مسافران واگن ، همدیگر را به آغوش می کشند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه می دهد: من آدم کوچک و بی قابلیتی هستم ولی به نظرم می آید که هیچ حد و مرزی ندارم … تمام دنیا را در آغوش می گیرم.<br><br><div>نشاط و سرخوشی این تازه داماد خوشبخت و شاداب به سایر مسافران واگن نیز سرایت می کند و خواب از چشمشان می رباید ، و به زودی بجای یک شنونده ، پنج شنونده پیدا می کند. مدام انگار که روی سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بیرون می پاشد و دستهایش را تکان می دهد و یکبند پرگویی می کند. کافیست بخندد تا دیگران قهقهه بزنند,می گوید: آقایان مهم آن است آدم کمتر فکر کند! گور پدر تجزیه و تحلیل! اگر هوس داری می بخوری بخور و در مضار و فواید هم فلسفه بافی نکن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسی .</div><div><br></div><div>در این هنگام بازرس قطار از کنار این عده می گذرد. تازه داماد خطاب به او می گوید آقای عزیز به واگن شماره ی ٢٠٩ که رسیدید لطفاً به خانمی که روی کلاه خاکستری رنگش پرنده ی مصنوعی سنجاق شده است بگویید که من اینجا هستم !</div><div><br></div><div>اطاعت میشود آقا ولی قطار ما واگن شماره ی ٢٠٩ ندارد. ٢١٩ داریم.</div><div><br></div><div>٢١٩ باشد چه فرق میکند. به ایشان بگویید: شوهرتان صحیح و سالم است ، نگرانش نباشید. سپس سر را بین دستها می گیرد و ناله وار با خودش می گوید: شوهر؟ خانم ؟ خیلی وقت است؟ از کی تا حالا؟ شوهر … ها ها ها&nbsp; آخر تو هم شدی شوهر؟! تو سزاوار آنی که شلاقت بزنند! تو ابلهی…</div><div><br></div><div>یکی از مسافرها می گوید: در عصر ما دیدن یک آدم خوشبخت جزو عجایب روزگار است ، درست مثل آن است که انسان فیل سفید رنگی ببیند. ایوان آلکسی یویچ که کفش پنجه باریک به پا دارد پاهای بلندش را دراز می کند و می گوید شما صحیح می فرمایید ولی تقصیر کیست؟ اگر خوشبخت نباشید کسی جز خودتان را مقصر ندانید! بله ، پس خیال کرده اید که چی؟ انسان آفریننده ی خوشبختی خود است. اگر بخواهید شما هم می توانید خوشبخت شوید ، اما نمی خواهید ، لجوجانه از خوشبختی احتراز می کنید.</div><div><br></div><div>اینهم شد حرف؟ آخر چه جوری؟</div><div><br></div><div>خیلی ساده .&nbsp; طبیعت مقرر کرده است که هر انسانی باید در دوره ی معینی یک کسی را دوست داشته باشد. همین که این دوران شروع می شود انسان باید با همه ی وجودش عشق بورزد ولی شماها از فرمان طبیعت سرپیچی می کنید و همه اش چشم به راه یک چیزهایی هستید. و بعد … در قانون آمده که هر آدم سالم و معمولی باید ازدواج کند. انسان تا ازدواج نکند خوشبخت نمی شود . وقت مساعد که برسد باید ازدواج کرد ، معطلی جایز نیست ولی شماها که زن بگیر نیستید. انسان بجای فلسفه بافی باید از روی الگو پخت و پز کند! زنده باد الگو</div><div><br></div><div>مرد مسافر می پرسد: شما میفرمایید که انسان خالق خوشبختی خود است. مرده شوی این خالق را ببرد که کل خوشبختی اش با یک دندان درد ساده یا به علت وجود یک مادر زن بدعنق به درک واصل می شود. الان اگر قطارمان تصادف کند مثل تصادفی که چند سال پیش در ایستگاه&nbsp; کوکویوسکایا رخ داده بود مطمئن هستیم که تغییر عقیده خواهید داد و به قول معروف ترانه ی دیگری سر خواهید داد.</div><div><br></div><div>تازه داماد در مقام اعتراض جواب می دهد: جفنگ می گویید! تصادف سالی یک دفعه اتفاق می افتد. من شخصاً از هیچ حادثه ای ترس و واهمه ندارم زیرا دلیلی برای وقوع حادثه نمی بینم. به ندرت اتفاق می افتد که دو قطار با هم تصادم کنند! تازه گور پدرش! حتی حرفش را هم نمی خواهم بشنوم. خوب آقایان انگار داریم به ایستگاه بعدی میرسیم</div><div><br></div><div>پتر پترویچ می پرسد: راستی نفرمودید مقصدتان کجاست؟ به مسکو تشریف می برید یا به طرفهای جنوب؟</div><div><br></div><div>منی که عازم شمال هستم چطور ممکن است از جنوب سر در بیاورم؟</div><div><br></div><div>پترویچ گفت: مسکو که شمال نیست</div><div><br></div><div>تازه داماد می گوید: می دانم. ما هم که داریم به طرف پترزبورگ می رویم</div><div><br></div><div>اختیار دارید! داریم به مسکو می رویم</div><div><br></div><div>تازه داماد حیران و سرگشته می پرسد به مسکو می رویم؟ عجیب است آقا</div><div><br></div><div>بلیتتان تا کدام شهر است؟ – پتربورگ</div><div><br></div><div>در این صورت تبریک عرض می کنم. عوضی سوار شده اید.</div><div><br></div><div>برای لحظه ای کوتاه سکوت حکمفرما می شود. تازه داماد بر می خیزد و نگاه عاری از هوشیاری اش را به اطرافیان خود می دوزد. پتر پترویچ به عنوان یک توضیح می گوید بله دوست عزیز، در ایستگاه بولوگویه بجای قطار خودتان سوار قطار دیگر شدید. از قرار معلوم بعد از دو سه گیلاس کنیاک تدبیر کردید قطاری را که در جهت عکس مقصدتان حرکت می کرد انتخاب کنید.</div><div><br></div><div>رنگ از رخسار تازه داماد می پرد. سرش را بین دستها می گیرد ، با بی حوصلگی در واگن قدم می زند و می گوید من آدم بدبختی هستم! حالا تکلیفم چیست؟ چه خاکی بر سر کنم؟ مسافرهای واگن دلداری اش می دهند که مهم نیست … برای خانمتان تلگرام بفرستید ، خودتان هم به اولین ایستگاهی که می رسیم سعی کنید قطار سریع السیر بگیرید ، به این .ترتیب ممکن است بهش برسید.</div><div><br></div><div>تازه داماد: کدام قطار سریع السیر؟ پولم کجا بود؟ کیف پولم پیش زنم مانده</div><div><br></div><div>مسافرها خنده کنان و پچ پچ کنان بین خودشان پولی جمع می کنند و آن را در اختیار تازه داماد خوش اقبال می گذارند.<br><br><br><div style="text-align: center;"><a href="http://sherangiz.com/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AA/fa-IR/1011/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%20%D9%88%20%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1" target="" title=""><b><font size="3" color="#000099">شما می توانید این داستان کوتاه را به صورت صوتی دانلود و گوش کنید&nbsp;</font></b></a></div></div></div> text/html 2018-10-03T19:47:35+01:00 sherangiz.mihanblog.com مدیریت شعرانگیز كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد/ داستان کوتاه http://sherangiz.mihanblog.com/post/661 <div>كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدابگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.</div><div><br></div><div>نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛</div><div>درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.</div><div><br></div><div>مسافر رفت‌ و گفت یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.</div><div><br></div><div>و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.</div><div><br></div><div>مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای جاده‌ رسید.&nbsp;</div><div><br></div><div>جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.</div><div><br></div><div>درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.</div><div>مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.</div><div><br></div><div>درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.&nbsp;</div><div><br></div><div>حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت.</div><div>دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت:&nbsp;</div><div><br></div><div>هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!</div><div>درخت‌ گفت زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم.</div><div>و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست<br><br><div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium; background-color: rgb(255, 255, 255);"><font color="#330033"><b>شما می توانید داستان های کوتاه صوتی را از آدرس زیر دانلود کنید و گوش کنید</b></font></span></div><div style="text-align: center;"><br></div><br><div style="text-align: center;"><a href="http://sherangiz.com/%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA/fa-IR/true/12/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87" target="" title=""><font size="2"><b>داستان کوتاه صوتی</b></font></a></div></div> text/html 2018-10-02T13:04:05+01:00 sherangiz.mihanblog.com مدیریت شعرانگیز تک بیت/مولانا http://sherangiz.mihanblog.com/post/660 <span style="font-family: IRANSans; font-size: 14.4px;">عشق دگران بگردد از حال به حال<br></span><span style="font-family: IRANSans; font-size: 14.4px; text-align: right;">عشق من و معشوق مرا نیست زوال<br><br></span><a href="http://sherangiz.mihanblog.com/post/tag/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7" target="" title="شعرهای مولانا"><font size="2" color="#000099">مولانا</font></a><span style="font-family: IRANSans; font-size: 14.4px; text-align: right;"><br><br>معنای&nbsp;</span><a href="http://sherangiz.mihanblog.com/post/category/4" target="" title=""><font color="#000099">تک بیت</font></a><span style="font-family: IRANSans; font-size: 14.4px; text-align: right;">:<br>عشق دیگران از حالی به حال دیگر می گردد اما عشق من و معشوق هن زوال و نابودی ندارد.<br>مولانا عشق خود را که همیشگی و با دوام است بر عشق هایی که از حالی به حال دیگر می گردند ترجیح می دهد.</span> text/html 2018-09-20T21:18:47+01:00 sherangiz.mihanblog.com مدیریت شعرانگیز روزی شیری در زیر درختی خوابیده بود / داستان کوتاه http://sherangiz.mihanblog.com/post/659 <font size="3">روزی شیری در زیر درختی خوابیده بود،سگ از راه رسید و اورا با طناب به درخت بست،وقتی شیر از خواب بیدار شد و وضعیت را چنان دید تلاش كرد خود را برهاند اما موفق نشد،خری میگذشت،شیر با التماس به خر گفت:ای خر مرا ازاد كن تا نیمی از جنگل را بتو بخشم،خر چنان كرد.سپس شیر به خر گفت:من نصف جنگل را بتو نمیدهم،خر ناراحت گفت:ولی تو قول دادی!شیر گفت:من همه جنگل را بتو میدهم زیرا در دیاری كه سگان به بند كشند و خران ازاد كنند دیگر جای من نیست! </font> text/html 2018-09-04T12:04:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com سامره نصیری تک بیت/سعدی http://sherangiz.mihanblog.com/post/658 <p>هر لحظه در برمٖ دل از اندیشه خون شود </p> <p>تا منتهای کار من از عشق چون شود </p> <p> #سعدی </p> text/html 2018-08-23T17:39:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com فرزانه درویشی بامن چه کرده است ببین بی ارادگی/ سعید بیابانکی http://sherangiz.mihanblog.com/post/657 <p>با من چه کرده است ببین بی ارادگی </p> <p>افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی </p> <p><br> </p> <p>جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام </p> <p>این است راز و رمز دل از دست دادگی </p> <p><br> </p> <p>ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها </p> <p>افتادگی شنیده ام و ایستادگی </p> <p><br> </p> <p>روحی زلال دارم و جانی زلال تر </p> <p>آموختم از آینه ها صاف و سادگی </p> <p><br> </p> <p>با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند </p> <p>شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی .... </p> <p><br> </p> <p> text/html 2018-08-23T16:25:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com فرزانه درویشی مثل نسیمی سرزده آهسته ازدر تو بیا / شهراد میدری http://sherangiz.mihanblog.com/post/656 <p>مثلِ نسیمی سرزده، آهسته از در تو بیا </p> <p>محضِ پریشان کردنم، شوخ و پریشان مو بیا </p> <p><em></em><br> </p> <p>با رقصِ دامن چین به چین، بردار پا را مرمرین </p> <p>بگذار منت بر زمین، نازک خرام آهو بیا </p> <p><br> </p> <p>با عشوه و ناز و ادا، بر شانه ات گیسو رها </p> <p>شنگ و قشنگ و دلربا، چون کبکِ دالاهو بیا </p> <p><br> </p> <p>ای نوبهارِ دلبری! ای دلرباتر از پری! </p> <p>از باد چون دل می بری، با دامنی شب بو بیا </p> <p><br> </p> <p>یکه سوار و یک تنه، چون شورِ نور از روزنه </p> <p>تا قصر ماه و آینه، خوش نقش و زیبا رو بیا </p> <p><br> </p> <p>تن نقره و بالا بلا، الماس پلک و مو طلا </p> <p>سرپنجه یاقوت از حنا، با تاجِ شهبانو بیا </p> <p><br> </p> <p>بر پرده یِ ناز سحر، با شوقی از دریاچه تر </p> <p>تا موجِ تحریرِ قمر، چون دسته دسته قو بیا </p> <p><br> </p> <p>جانم فدایِ جانِ تو، دارم دلی از آنِ تو </p> <p>تا من شوم قربانِ تو، با خنجرِ ابرو بیا </p> <p><br> </p> <p>ای دلبرِ افغانی ام! من مولویِ ثانی ام </p> <p>سویِ دلِ تهرانی ام، از بلخ با هوهو بیا </p> <p><br> </p> <p>حالا که شعرم شد عسل، وا کرده بر رویم بغل </p> <p>تا بیت بیتِ این غزل، مشتاق و "به به"گو بیا </p> <p><br> </p> <p><span style="line-height: 1.6em;">شهراد میدری</span><br> </p> text/html 2018-08-21T13:37:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com سامره نصیری تک بیت/محمد علی بهمنی http://sherangiz.mihanblog.com/post/655 <p>مگذار که دندان زده‌ی غمٖ شود ای دوست </p> <p>این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد </p> <p>#محمدعلی_بهمنی </p> text/html 2018-08-20T15:48:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com سامره نصیری تک بیت/شهریار http://sherangiz.mihanblog.com/post/654 <p>خنده‌ی بیگانگان دیدم نگفٖتم دردِ دل </p> <p> آشنایا با تو گویم گریه دارد حالِ من ...! </p> <p>#شهریار </p> text/html 2018-08-19T19:23:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com فرزانه درویشی جان باز/ سیمین بهبهانی http://sherangiz.mihanblog.com/post/653 <p><br> </p> <p>«جان_باز»٬ یک تعارف شیرین </p> <p>اما حقیقتی به سزا تلخ </p> <p><br> </p> <p>جام عسل، عجین شده با زهر </p> <p>شیرینِ برنیامده با تلخ </p> <p><br> </p> <p>تلخ است از بهارِ جوانی </p> <p>تا برگ‌ریزِ پیری و سستی </p> <p><br> </p> <p>ماندن به انتظار محبّت </p> <p>بی ‌دست ‌و پا به کُنجِ سرا، تلخ. </p> <p><br> </p> <p>ای زنده‌مُردگانِ شکیبا </p> <p>نشناختند قدر شما را </p> <p><em></em><br> </p> <p>کس رغبتی نکرد که پُرسد: </p> <p>«شد کامتان به خیره چرا تلخ؟» </p> <p><br> </p> <p>‌ </p> <p>در آرزوی مرگ و رهایی </p> <p>آتش به جان خویش فِکندید </p> <p><br> </p> <p>شد اشکِ شور و ریخت به چشمم </p> <p>آبی که شد به کامِ شما تلخ </p> <p><br> </p> <p>یک روز در برابر دشمن </p> <p>آن سینه‌ی سِتَبر، سپر شد </p> <p><br> </p> <p>از آن خطر چه مانده به خاطر </p> <p>جز هیچ و پوچِ خاطره‌ها، تلخ! </p> <p><br> </p> <p>‌ </p> <p>از این نخوانده‌درس، طبیبان </p> <p>عاقل شفا امید ندارد </p> <p><br> </p> <p>اینان بری زِ فایده هستند </p> <p>هرچند جملگی چو دوا تلخ. </p> <p><br> </p> <p>لعنت به جنگ و نفرت و ننگش </p> <p>آتش به جانِ ناخن و چنگش </p> <p><br> </p> <p>شد تلخ از مزاج شرنگش </p> <p>چون کام خلق، کام خدا، تلخ... </p> <p><br> </p> <p>‌ </p> <p>اسفند ۸۷ </p> <p>سیمین بهبهانی </p> <p><br> </p> <p><br> </p> <p><br> </p> text/html 2018-08-18T19:29:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com فرزانه درویشی زیر باران هرنخ سیگار می چسبد عجیب/ شهراد میدری http://sherangiz.mihanblog.com/post/652 <p>زیر باران هر نخ سیگار می چسبد عجیب </p> <p> دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟ </p> <p> شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p> کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت </p> <p> پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>آسمان سقفی قدیمی، پُر تَرَک از آذرخش </p> <p> قطره قطره بر سرت آوار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است </p> <p>"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی </p> <p> از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی </p> <p>"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>گوش دادن به "یکی هست"ی که خیلی وقت نیست </p> <p> مرتضا پاشایی و گیتار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>لب به لب، حال ِ خراب و هی شراب و شعر ِ ناب </p> <p> هر دو مست و تا سحر بیدار می چسبد عجیب </p> <p><br> </p> <p>در خیالم باز هم گفتم برایت یک غزل </p> <p> قاب ِ عکست تکیه بر دیوارعجیب </p> <p><br> </p> <p>شهراد میدری </p> text/html 2018-08-18T11:37:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com سامره نصیری تک بیت/حافظ http://sherangiz.mihanblog.com/post/651 <p>گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم </p> <p>چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد </p> <p> #حافظ </p> text/html 2018-08-16T20:03:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com فرزانه درویشی یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم/ شهراد میدری http://sherangiz.mihanblog.com/post/650 <p>یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم </p> <p> قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>عطر آویشن، ردیف استکان های بلور </p> <p> زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم </p> <p><br> </p> <p> مادری فیروزه تر از آسمان مخملی </p> <p> سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم </p> <p><em></em><br> </p> <p>خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم </p> <p> باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر </p> <p> هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی </p> <p> گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض </p> <p> شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه </p> <p> بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش.. </p> <p>فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر </p> <p> آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار </p> <p> تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم </p> <p><br> </p> <p>شهراد میدری </p> <p><br> </p> text/html 2018-08-16T14:50:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com سامره نصیری تک بیت/معینی کرمانشاهی http://sherangiz.mihanblog.com/post/649 <p>دارم امید که با گریه دلت نرم کنم </p> <p> بهر طوفانزده سنگی است پناهی، گاهی </p> <p> #معینی_کرمانشاهی </p> text/html 2018-08-15T15:42:00+01:00 sherangiz.mihanblog.com سامره نصیری تک بیت/پروانه حسینی http://sherangiz.mihanblog.com/post/648 <p>قصد دل کندن ندارم از دو چشمانت ولی </p> <p>با نگاه سرد خود گفتی نمی خواهی مرا </p> <p>#پروانه_حسینی ️ </p>