تبلیغات
شعرانگیز - مطالب باران ص
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • باران ص سه شنبه 28 فروردین 1397 10:47 ب.ظ نظرات ()


    ✨#داستان_شب ✨

    اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

    گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

    گفتم: چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

    گفت: دارم میمیرم

    گفتم: یعنی چی؟

    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

    گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

    با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

    فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

    گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

    گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

    از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

    تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،

    خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،

    اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،

    خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

    با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

    سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

    بین مردم بودشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

    ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

    گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

    مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

    الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد

    حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

    گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

    آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

    داشت میرفت

    گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

    گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

    یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

    گفت: بیمار نیستم!

    هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

    گفت: فهمیدم مردنیم،

    رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!

    خلاصه ما رفتنی هستیم کی‌ش فرقی داره مگه؟

    باز خندید، رفت و دل منو با خودش برد...


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • باران ص دوشنبه 27 فروردین 1397 11:03 ب.ظ نظرات ()


    شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان می کند.

    آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه می زند، آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت.

    تو را که این همه گفت وگوی است بر دَرمی، چگونه از تو توقع کند کَس کَرمی؟

    تاجر چشمش به او افتاد و فهمید که برای حاجت کاری آمده است پس به دنبال او رفت و گفت با من کاری داشتی؟

    شخص گفت:

    برای هر چه آمده بودم بیفایده بود. تاجر فهمید که برای پول آمده است به غلامش اشاره کرد و کیسه ای سکه زر به او داد.

    آن شخص تعجب کرد و گفت:

    آن چانه زدن با آن تاجر چه بود و این بذل و بخششت چه؟

    تاجر گفت:

    آن معامله با یک تاجر بود ولی این "معامله با خدا...!"

    "در کار خیر طرف حسابم با خداست او خیلی خوش حساب است.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 28 فروردین 1397 09:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص یکشنبه 26 فروردین 1397 12:22 ق.ظ نظرات ()


    گوهرشاد همسر شاهرخ یکی از پادشاهان تیموری بود. او یکی از زنان باحجاب بود و همیشه نقاب به صورت داشت. خیلی هم مذهبی بود. گوهرشاد همیشه آرزوی ساخت مسجدی کنار حرم امام رضا را داشت. تا این که تصمیم ساخت مسجد گوهرشاد را گرفت.

    به همه کارگران و معماران اعلام کرد دستمزد شما را دو برابر مى دهم ولى شرطش این است که فقط با وضو کار کنید و در حال کار با یکدیگر مجادله و بد زبانى نکنید.

    با احترام رفتار کنید و اخلاق اسلامى و یاد خدا را رعایت کنید.

    او به کسانى که به وسیله حیوانات مصالح و بار به محل مسجد می‌آورند علاوه بر دستور قبلى گفت سر راه حیوانات آب و علوفه قرار دهید و این زبان بسته ها را نزنید و بگذارید هرجا که تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند.

    بر آنها بار سنگین نزنید و آنها را اذیت نکنید. اما من مزد شما را دو برابر مى دهم.

    گوهرشاد هر روز به سرکشی کارگران به مسجد میرفت؛ روزى طبق معمول براى سرکشى کارها به محل مسجد رفت بود، در اثر باد مقنعه و حجاب او کمى کنار رفت و یک کارگر جوانى چهره او را دید.

    جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهرشاد صبر و طاقت از او ربود تا آنجا که بیمار شد و بیمارى او را به مرگ نزدیک کرد.

    چند روزی بود که به سر کار نمی رفت. روزی گوهر شاد حال او را جویا شد. به او خبر دادند جوان بیمار شده لذا به عیادت او رفت…

    چند روز گذشت و روز به روز حال جوان بدتر میشد.

    مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدى دید تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهرشاد برساند.

    با خود گفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست. او موضوع را به گوهرشاد گفت و منتظر عکس العمل گوهرشاد بود.

    ملکه بعد از شنیدن این حرف با خوشرویى گفت: این که مهم نیست چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتى یک بنده خدا جلوگیرى کنیم؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براى ازدواج با تو آماده هستم ولى قبل از آن باید دو کار صورت بگیرد.

    یکى اینکه مهر من چهل روز اعتکاف توست در این مسجد تازه ساز. اگر قبول دارى به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاى آور.

    و شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو، من باید از شوهرم طلاق بگیرم.

    حال اگر تو شرط را مى پذیرى کار خود را شروع کن.

    جوان عاشق وقتى پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده درمان شد و گفت چهل روز که چیزى نیست، اگر چهل سال هم بگویى حاضرم.

    جوان رفت و مشغول نماز در مسجد شد به امید اینکه پاداش نماز هایش ازدواج و وصال با همسری زیبا بنام گوهرشاد باشد.

    روز چهلم گوهر شاد قاصدى فرستاد تا از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است او هم آماده طلاق باشد. قاصد به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مى شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستى او هم شرط خود را انجام دهد.

    جوان عاشق که ابتدا با عشق گوهرشاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود جواب داد: به گوهر شاد خانم بگوید اولا از شما ممنونم و دوم اینکه من دیگر نیازى به ازدواج با شما ندارم.

    قاصد گفت منظورت چیست؟ مگر تو عاشق گوهرشاد نبودى؟

    جوان گفت آنوقت که عشق گوهرشاد من را بیمار و بى تاب کرد هنوز با معشوق حقیقى آشنا نشده بودم، ولى اکنون دلم به عشق خدا مى طپد و جز او معشوقى نمى خواهم.

    من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام میگیرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقى را پیدا کنم.

    و آن جوان شد اولین پیش نماز مسجد گوهر شاد و کم کم مطالعات و درسش را ادامه داد و شد یک فقیه کامل به نام آیت الله شیخ محمد صادق همدانی.

    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 فروردین 1397 09:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص چهارشنبه 22 فروردین 1397 10:03 ب.ظ نظرات ()



    هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید

    قبل از آن هم چای را دم کرده بود

    کم حرف میزد و زیاد کار میکرد.

    کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانی اش جبران شود تا نکند اخراجش کنند!

    یک روز داشتم در راه پله ی شرکت با تلفن حرف میزدم که صدای داد و بیداد شنیدم

    بدو رفتم به سمت درب خروجی که دیدم غلامرضا روی زمین نشسته و سیگار میکشد و یک زن چادری هم کمی بالاتر روی پله ها ایستاده و دستش را روی صورت قرمز شده اش گذاشته!

    زن غلامرضا بود،چند باری هم دیده بودمش وقتی برای غلامرضا ناهار می آورد

    نزدیک تر نرفتم

    سیگارش را خاموش کرد و آمد سمت همسرش و جای سیلی ای که زده بود را نوازش میکرد

    برگه ای را از روی زمین برداشت و در جیبش گذاشت و رفت سمت آسانسور.

    چند روزی از این ماجرا گذاشت..

    مصرف سیگارش دو برابر شده بود و حال و حوصله هم نداشت.

    وضعیت شرکت داشت روز به روز بدتر میشد و مدیر عامل دستور داد ده نفر از کارکنان را که غلامرضا هم جزوشان بود اخراج کنند.

    میدانستم با وضعیتی که دارد جایی کار پیدا نمیکند اما مجبور به ترک شرکت بود.

    روزی که برای تسویه آمد گفتم خدا بزرگ است و از این حرفها که مثلا امیدواری بدهم…خب همه میدانند خدا بزرگ است!

    بعد ماجرای دعوای آن روز را پرسیدم که برگه ای از جیبش در آوارد و نشانم داد… برگه ی جواب آزمایش بود، خبردار شدم که همسرش باردار است!

    حالا دیگر فهمیده بودم آن دعوا و سیلی برای چه بوده، با وضعیت جسمی و مالی این بنده خدا که حالا درد بی شغلی هم اضافه شده بود… آمدن یک بچه خیلی خوشحال کننده نبود، برخلاف خیلی ها که این خبر را جشن میگیرند غلامرضا ماتم گرفته بود.

    چند سالی گذشت

    یک شب در قطار(مترو) نشسته بودم که دیدم غلامرضا که حالا پیر و شکسته هم شده بود در حال دستفروشی ست….

    خیلی خسته به نظر میرسید اما سرحال جلوه میداد!

    رفتیم گوشه ای از ایستگاه نشستیم و کمی از احوالاتش پرسیدم.

    می گفت روزها در خانه های مردم کار میکند و شب ها در مترو دستفروشی

    تعطیل و غیر تعطیل هم نداشت

    پنج صبح از پایین شهر میرفت تا بالای شهر و ساعت دوازده شب هم بر میگشت خانه

    با این همه خوشحال بود و میگفت هر چیزی که پسرم میخواهد برایش میخرم تا کیف کند

    میگفت وقتی لباس مدرسه را میپوشد دلم برایش میرود

    میگفت خدارو شکر کاملا سالم است ...

    اما یکبار هم به میان دوستانش نرفته بود که نکند پسرش از وضعیت او خجالت زده شود..

    میگفت خدارو شکر...

    آن شب تا برسم خانه خیلی فکر کردم

    و برای غلامرضا

    برای حال خسته و برق چشمانش

    برای از خود گذشتگی هایش

    برای خدارو شکر گفتنش

    نامی جز”پدر” نیافتم


    آخرین ویرایش: جمعه 24 فروردین 1397 12:47 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص سه شنبه 21 فروردین 1397 09:58 ب.ظ نظرات ()



    اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

    گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

    گفتم: چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

    گفت: دارم میمیرم

    گفتم: یعنی چی؟

    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

    گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

    با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

    فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

    گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

    گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

    از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

    تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،

    خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،

    اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،

    خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

    با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

    سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

    بین مردم بودشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

    ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

    گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

    مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

    الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد

    حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

    گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

    آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

    داشت میرفت

    گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

    گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

    یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

    گفت: بیمار نیستم!

    هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

    گفت: فهمیدم مردنیم،

    رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!

    خلاصه ما رفتنی هستیم کی‌ش فرقی داره مگه؟

    باز خندید، رفت و دل منو با خودش برد...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 فروردین 1397 01:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص دوشنبه 20 فروردین 1397 10:01 ب.ظ نظرات ()



    عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.

    کودکی پرسید: چه می نویسی؟

    عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.

    می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!

    پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.

    عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری:

    اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!

    دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!

    سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!

    چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!

    پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛

    پس در انتخاب اعمالت دقت کن!


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 فروردین 1397 01:05 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص یکشنبه 19 فروردین 1397 09:52 ب.ظ نظرات ()


    ازعزرائیل پرسیدند: تا بحال گریه نکردی زمانی که جان بنی آدمی را میگرفتی؟

    عزرائیل جواب داد:

    یک بارخندیدم، یک بارگریه کردم، و یک بارترسیدم.

    "خنده ام" زمانی بود که به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم و جانش راگرفتم...

    "گریه ام" زمانی بود که به من دستور داده شد جان زنی رابگیرم، او را در بیابانی گرم و بی آب و درخت یافتم که در حال زایمان بود...

    منتظر ماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم. دلم به حال آن نوزاد بی سر پناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم... .

    "ترسم" زمانی بود که خداوند به من امر کرد جان فقیهی را بگیرم نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد و زمانی که جانش را می گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم...

    در این هنگام خداوند فرمود:

    میدانی آن عالم نورانی کیست؟

    او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.

    من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که با وجود من، موجودی در جهان بی سرپناه خواهد بود

    آخرین ویرایش: دوشنبه 20 فروردین 1397 09:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص چهارشنبه 15 فروردین 1397 09:55 ب.ظ نظرات ()


    ✨#داستان_شب ✨

    پیرزن با کمر خمیده اش،همراه با یک عصا که چند وقتی بود یار و یاورش شده بود،پشت سر دخترش بیرون آمد.

    مهمانان را که دید گفت: به به به به چه عجب..."

    بوی خوش شکوفه های درخت آلوچه و هلو،در هوا پریشان بودند.

    پیرزن در ایوان خانه نقلی اش،منتظر مهمانان نا خوانده!بود.

    آفتاب بهاری،که آن چنان هم گرم نبود،بر سر پیرزن می تابید و موهای مشکی اش را نمایش میداد.

    حتما دخترش برایش رنگ گذاشته بود.

    خنده که میکرد،دندان طلایش می درخشید.

    پیرمرد در باغ پشت خانه،با یک کلاه پشمی بر سر، و چکمه های پلاستیکی، با بیلی که بلند تر از خودش بود،به جان زمین افتاده بود و علف هایش را میکند، تا زمین را برای کشت بهاری آماده کند.

    نارنجی بر روی بلند ترین نقطه درخت خودنمایی میکرد.

    آدم را وسوسه میکرد تا از آن درخت،که سرتاسر بوی بهار بود، بالا رود و روی همان درخت بنشیند و آن نارنج را با آن عطر هوس انگیزش،پوست بگیرد.

    صدای رود آن طرف باغ،هوای دیگری داشت.

    آب با ملایمت از تکه چوبی سرازیر میشد و پایین تر از سطح قبلی خود فرود می آمد!

    و این شاید قشنگ ترین کنسرت دنیاست. در کنار رود،لانه کوچکی بود،

    که برای مرغ و خروس های پیرزن بود.

    پیرزن میگفت نمیداند که مرغ و خروس ها چگونه از لانه شان بیرون می آیند.

    اما سوراخ پشت لانه به خوبی خودنمایی میکرد.

    آن طرف تر

    نه باغی بود،

    نه شالیزاری؛

    نه رودی،

    یک تکه زمین بود، پر از درخت

    که سال گذشته،فرزندان پیرمرد،

    آن ها را بریده و فروخته بودند.

    و چه خبر بدی بود این خبر!

    حالا اما؛

    چند درخت بزرگ شده بودند.

    بعضی ها با شکوفه های سفید، خودنمایی می کردند.

    چند درخت هم منتظر تابستان بودند شاید!

    دور تا دور زمین، تا چشم میدید،

    زمین شالیزار بود.

    آسمان.

    آسمان صاف صاف بود.

    لذت خوابیدن در آن زمین و تماشای آسمان، هرگز در هیچ کار دیگری پیدا نمیشد.

    باید آنقدر به آسمان نگاه کنی تا چشمانت از شدت نور بسته شود.

    و این لحظه اوج خوشبختی ست.

    و ساعتی بعد شاید!

    با صدای اسبی که از دوردست ها می آید، به خود آیی.

    شاید!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 فروردین 1397 01:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص سه شنبه 14 فروردین 1397 09:58 ب.ظ نظرات ()


    ✨#داستان_شب ✨

    نزدیکی های عید بود،

    من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،

    صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.

    از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،

    از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...

    (استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند و تعریف میکند...)

    پدرم بود،

    مادر هم او را آرام می کرد،

    می گفت:

    آقا! خدا بزرگ است،

    خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...

    اما پدر گفت:

    خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند،

    نباید فکر کنند که ما...

    حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم

    دست کردم توی جیبم،

    100 تومان بود

    کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم

    روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.

    آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان...

    پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛

    10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.

    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.

    بعد از کلاس،

    آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛

    رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد

    گفتم: این چیست؟

    گفت: "باز کنید؛ می فهمید".

    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

    گفتم: این برای چیست؟

    گفت: "از مرکز آمده است؛

    در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛

    برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

    راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!

    فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!

    مدیر گفت: از کجا می دانی؟

    کسی به شما چیزی گفته؟

    گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین

    در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

    روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس،

    آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،

    درست گفتی!

    هزار تومان بوده نه نهصد تومان!

    آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود

    که خودم رفتم از او گرفتم؛

    اما برای دادنش یک شرط دارم...

    گفتم: "چه شرطی؟"

    گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!

    گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا درقرآن کریم وعده داده است که ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند:

    من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.

    خاطره ای از استاد #شفیعی_کدکنی

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 فروردین 1397 03:51 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • باران ص سه شنبه 29 اسفند 1396 09:58 ب.ظ نظرات ()


    ✨ #داستان_شب ✨

    بچه كه بودیم، وقتی لباس میخریدیم تا روز عید، هر روز تنمون میكردیم و جلوی آیینه خودمون و نگاه میكردیم و میگفتیم آخ كه مثل ماه شدیم، بعد مامان از اون اتاق بغلی داد میزد كه: در بیار اون لباساتو فقط همین یه دست رو داریا. ولی خب میدونستیم كه مامان تابستونی، پاییزی یه دست دیگه هم خریده و واسمون گذاشته كنار.

    روز اول فروردین اون لباس قشنگا رو میپوشیدیم و دست زیر چونه به حباب هایی كه از دهن ماهی میومد بیرون نگاه میكردیم، بابامون هم یادمون داده بود كه قرآن رو وا كنیم و چند آیه ازش بخونیم كه سال تحویلمون نورانی بشه. همه جمع میشدیم و دوربینمون كه فقط ٣٦ تا عكس میتونست بگیره رو میذاشتیم رو تایمر و این میشد عكس ِسالمون.

    همه میرفتیم خونه بزرگایی كه الان نداریمشون و ازشون عیدی میگرفتیم، بعد میفهمیدیم كه "فی" عیدی امسال چقدره. مامان هامونم عیدی ها رو ازمون میگرفتن تا مثلا جمع كنن، ولی بعدا میدیدیم كه همون پول نو ها رو به بچه های فامیل میدن!

    تا سیزدهم شاد بودیم، عیدمون عید بود، پیك شادی مون تا روز آخر سفید میموند اما بازم دلمون خوش بود.

    اما انگار چند ساله عید فقط واسمون حكم اینو داره كه تاریخ بالای سر برگ تقویممون یه دونه زیاد تر بشه. لباس دو ماه پیشمون رو بپوشیم با كسی رفت و آمدی نداشتیم كه دیده باشه، ماهی نخریم، میمیره، سبزه نكاریم، میخشكه.

    واسه فامیل های دور هم كه تبریك خشك و خالی میفرستیم اما با كلی استیكر قلب و بوس كه نكنه ذوقِ نداشته مون رو بفهمن! بعد هم كلی خدا خدا كنیم كه برگردیم سر كار و دانشگاه چون حوصله مون سر رفته.

    اون روزا، كه زیادم دور نیست، عید همه چیزمون نو میشد، روحمون، جسممون، لباسامون، پولمون حتی و مهم تر از همه سالمون. اون موقع ها اگه وضعمون خوب نبود اما لااقل ذوق و بوسه و عشقمون واقعی بود ... اون موقع ها ...

    ✍️مهتاب خلیفپور

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 فروردین 1397 03:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3