تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته دوم مرداد 1397
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 14 مرداد 1397 10:43 ب.ظ نظرات ()


    وقتی نگاهم می‌کنی، انگار مستم

    وقتی صدایم می‌زنی، خوشبخت هستم


    حالا دگر محو سکوتی، سرد سردی

    دیگر ندارم دست گرمت را به دستم


    دیگر نه دیداری، نه پیغامی، کجایی؟

    از دوری‌ات در ناکجا تنها نشستم


    دیوانگی‌ها کرد دلتنگی به راهت

    دیوانه دل را با غل و زنجیر بستم


    برگرد! تنها با صدایت دلخوشم ساز

    وقتی صدایم می‌زنی، خوشبخت هستم


    منیرساراسرایی


    @moniresarayi

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 13 مرداد 1397 09:21 ب.ظ نظرات ()

    ای غنچهٔ دمیدهٔ من! یک دهن بخند

    خورشیدِ من! ستارهِٔ من! باغِ من! بخند


    افسرده خنده بر لبِ گُل پیشِ رویِ تو

    ای خرمنِ شکوفه و گُل! ای چمن! بخند


    ای گرم‌پویِ گرم‌تر از عطرِ گُل! برقص

    ای خوب‌رویِ خوب‌تر از نسترن۱ بخند


    تا خونِ نور در رگِ شب‌هایِ من دود،

    یک لحظه، ای سپیدهِٔ سیمین بدن! بخند


    ای خنده‌هایِ دلکشِ روشنگرت مرا

    تنها ستاره‌هایِ شبِ زیستن! بخند


    وی نازخندهٔ تو شکوفانده بر دلم

    همچون بهار، این‌همه باغِ سخن، بخند


    حسین منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 13 مرداد 1397 09:14 ب.ظ نظرات ()

    ای فصل غیر منتظر ِداستان من!

    معشوق ناگهانی دور از گمان من


    ای مطلع امید من ای چشم روشنت

    زیباترین ستاره‌ی هفت آسمان من


    آه ای همیشه گل که به سرخی در این خزان

    گل کرده ای به باغچه ی بازوان من


    در فترت ملال و سکوتی که داشتم

    عشق تو طُرفه حادثه ی ناگهان من


    ای در فصول مرثیه و سوگ باز هم

    شوقت نهاده قول و غزل بر زبان من


    حس کردنی ست قصه ی عشقم نه گفتنی

    ای قاصر از حکایت حسنت بیان من


    با من بمان و سایه ی مهر از سرم مگیر

    من زنده ام به مهر تو ای مهربان من!


    کی می رسد زمان عزیز یگانگی

    تا من از آن تو شوم و تو از آن من


    حسین منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:32 ب.ظ نظرات ()

    همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت

    ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت


    بر دفتر خیال پریشان من شبی

    با کِلکِ عشق، خطّ تمنا کشید و رفت


    در آسمان خاطرم آن اختر امید

    دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت


    برگو، خدای را، به دیارِ که می دمد

    آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت


    یادِ شکیب سوزِ تو - ای آشنا - شبی

    در موج عطرِ بستر من آرمید و رفت


    در آفتاب لطف تو تا دیگری نشست

    چون سایه عاشق تو به کنجی خزید و رفت


    ترسم چو باز آیی و پرسم ز عشق خویش

    گویی چو شور مستی ام از سر پرید و رفت


    سیمین! اگرچه رفت و تو تنها شدی ولیک

    این بس که در دلت شرری آفرید و رفت.


    سیمین بهبهانی

    شهاب طلایی / ازدفتر مرمر

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:20 ب.ظ نظرات ()

    از اینجا رفته ای میدانم اما، پس از این در خیالم باش، باشد؟

    نه مثلِ من ولی گاهی اگر شد، تو هم جویایِ حالم باش، باشد؟


    اگرچه سالها چشم انتظارم، ولی حس میکنم هستی کنارم

    هم آهِ گاه گاهِ نااُمیدی، هم اُمیدِ محالم باش، باشد؟


    شبِ برفی به خانه زود برگرد، به عِطرِ عود و برگِ دود برگرد

    به باغِ سبزِ شومینه شکفته، گُلِ سرخِ زغالم باش، باشد؟


    در این سرمایِ پُرسوزِ نفسگیر، که میلرزد دل از غمهایِ تقدیر

    به دورِ گردنم دستی شبیهِ نوازشهایِ شالم باش، باشد؟


    هوایِ آخرِ اسفندهایم، به رسمِ دل تکانی ها برایم

    به رویِ شیشه خیس از اشکِ حسرت، حریرِ دستمالم باش، باشد؟


    کلیدت را بیانداز و بیا تو، درآور از تنت بارانی آن سو

    بیا بنشین کنارِ هفت سین و، دمِ تحویلِ سالم باش، باشد؟


    همین که میگشایم لایِ دیوان، بیا چون یوسفِ برگشته کنعان

    شرابِ شعر در جامم بریز و سلامت٘ بادِ فالم باش، باشد؟


    بیا بنشین همین جا روبرویم، سرانگشتی بکش شانه به مویم

    برای گریه کردن با گلایه، در آیینه مجالم باش، باشد؟


    اگر پرسیدم از تو اینهمه سال، چرا من را رها کردی به این حال؟

    شده با بوسه ای بر اشکهایم، جوابی بر سوالم باش، باشد؟


    اگرچه این غزل جز حسرتم نیست، رسیدن گرچه هرگز قسمتم نیست

    ولی گاهی شده سنگی درنگی، نصیبِ سیبِ کالم باش، باشد؟


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 10 مرداد 1397 10:12 ب.ظ نظرات ()

    صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها

    پریشان داده هر موجی دلش را دست هوهوها


    دل بندر چرا هی شور دارد میزند این قدر؟

    چرا دیگر نمی آید به گوش، آواز جاشوها؟


    نه ماهوری نه مهتابی، نه دیگر پرده ی آبی

    نه دستی می نوازد بعد از این آهنگ پاروها


    پری کوچک شعر فروغ انگار میگرید

    نشسته بر لب ساحل، دو دستش دور زانوها


    بهاری نیست، یاری نیست، دیگر انتظاری نیست

    گمانم برده اند از یاد، اینجا را پرستوها


    مگر نه سوختن در هرم آتش، رسم ققنوس است؟

    چرا پس شعله شعله اینچنین شد قسمت قوها؟


    افق، خاکستری رنگ است و بر سر خاک میریزد

    چه پایان غم انگیزی ست سهم ماجراجوها


    "شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل"

    بجز حافظ که میداند چنین حال غزلگوها


    خلیج سرزمین مادری! گیسو پریشان کن

    که دیگر برنمیگردند عزیزانت به این سوها


    شهراد میدرى


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 9 مرداد 1397 06:33 ب.ظ نظرات ()

    عشق من طرح چلیپایی است، تصویرش کنید

    سرنوشت من معمایی است، تفسیرش کنید


    خواب آوار و دوار و دار، یک‌جا دیده‌ام

    عمر من آشفته رویایی است، تعبیرش کنید


    در هم آمیزید عشق و مرگ را در کاسه‌یی

    جوهری سازید و آن گه، نام تقدیرش کنید


    دل که با صد رشته‌ی جادو نمی‌گیرد قرار

    تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید


    عمرمن در شب نشست وعشق من در مه شکست

    قصه‌ام این است و جز این نیست، تحریرش کنید


    این سحر گه نیست، ایمان در امان دارید از او

    این شب است ای عاشقان صبح، تکفیرش کنید


    کاسه‌ی خورشید روشن نیست این تشت لجن

    جا به جا در چاه ویل شب، سرازیرش کنید


    منتظر مانید با آیینه‌ها در سینه‌ها

    چون که صبح راستین رخشید، تکثیرش کنید


    حسین منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 9 مرداد 1397 06:00 ب.ظ نظرات ()

    دل چون توان بریدن ازو مشکل است این

    آهن که نیست جان من آخر دل است این


    من می شناسم این دل مجنون خویش را

    پندش مگوی که بی حاصل است این


    جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

    پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این


    گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست

    ای وای بر من و دل من ، قاتل است این


    منت چرا نهیم که بر خاک پای یار

    جانی نثار کردم و ناقابل است این


    اشک مرا بدید و بخندید مدعی

    عیبش مکن که از دل ما غافل است این


    پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

    در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این


    هوشنگ ابتهاج ( سایه)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 9 مرداد 1397 10:38 ق.ظ نظرات ()

    اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

    زمین در گردش با تو مداری تازه خواهد یافت


    دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

    دوباره چون گذشته نو بهاری تازه خواهد یافت


    درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

    که عشق از کُـنده‌ی ما یادگاری تازه خواهد یافت


    دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

    کلام از لهجه‌ی تو اعتباری تازه خواهد یافت


    بدین‌سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

    از این پس عشق ورزی هم،قراری تازه خواهد یافت


    من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

    که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت


    تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

    بدین‌سان بعداز این خوبی،عیاری تازه خواهد یافت


    جهانِ پیر ــ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

    به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت


    حسین منزوی

    ◼️تلصفای

    آخرین ویرایش: سه شنبه 9 مرداد 1397 05:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه