تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته دوم تیر 1397
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 13 تیر 1397 06:59 ب.ظ نظرات ()

    بگذار که درحسرت دیدار بمیرم

    درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم


    دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

    بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم


    بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

    در وحشت و اندوه شب تار بمیرم


    بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب

    در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم


    می میرم از این درد که جان دگرم نیست

    تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم


    تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

    بگذار بدانگونه وفادار.... بمیرم .....


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری چهارشنبه 13 تیر 1397 04:56 ب.ظ نظرات ()

    از دل ای آفتِ جان ، صبر توقع داری؟

    مگر این كافر دیوانه ،به فرمان من است؟

    #عمادخراسانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز سه شنبه 12 تیر 1397 10:38 ب.ظ نظرات ()
    زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. 

    در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است!

    با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

    وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) 

    بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:

     ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر  و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر، یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. 

    و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد. 

    ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!  

    ((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

    بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 12 تیر 1397 10:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 12 تیر 1397 08:08 ب.ظ نظرات ()

    دوستت میدارم و بیهوده پنهان میکنم

    خلق میدانند و من انکارایشان میکنم


    عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید

    از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم


    دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان

    کاین سیه کاری بهموی نقره افشان میکنم


    سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین

    زیر چتر نسترنآتش فروزان میکنم


    دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق

    این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم


    این من و این دامن و این مستی آغوش تو

    تا چه مستوری منآلوده دامان میکنم


    دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای

    نعمت وصل تورا اینگونه کفران میکنم


    ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق

    در وجودتخویش را چون قطره ویران میکنم


    تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه

    اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم


    زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است

    هرچه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 11 تیر 1397 10:45 ب.ظ نظرات ()


    کاش من هم همچو یاران، عشق یاری داشتم

    خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم


    تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر

    کاش چون آیینه، بر صورت غباری داشتم


    ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!

    کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم


    شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی

    لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم


    خسته و آزرده ام، از خود گریزم نیست، کاش

    حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم


    نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام

    که به سوی غیر خود راه فراری داشتم


    محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود

    گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم


    تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب

    اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم


    پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود

    چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم


    آه «سیمین» حاصلم زین سوختن افسرده است

    همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری دوشنبه 11 تیر 1397 08:30 ب.ظ نظرات ()

    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

    بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

    #فاضل_نظری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 10 تیر 1397 02:23 ب.ظ نظرات ()


    بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم

    کامم اکنون که برآمد بنشین تا بنشینم


    پاک و رسوا همه را عشق به یک شعله بسوزد

    تو که پاکی بِنِشین تا منِ رسوا بنشینم


    بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری

    با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم


    شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان

    خلوتی خواسته ام با تو که تنها بنشینم


    من و دامان دگر از پی دامان تو؟ حاشا!

    نه گیاهم که به هر دامن صحرا بنشینم


    آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشانی

    برنخیزم همه ی عمر و همین جا بنشینم


    ساغرم، دورزنان پیش لبت آمدم امشب

    دستگیری کن و مگذار که از پا بنشینم


    سیمین بهبهانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری یکشنبه 10 تیر 1397 01:43 ب.ظ نظرات ()

    از من است این غم كه بر جان من است

    دیگر این خود كرده را تدبیر نیست ...

    #فروغ_فرخزاد

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خانه دوست کجاست؟؟؟

    نرسیده به درخت،،

    کوچه باغی است!!!

    که از

    خواب خدا سبزتر است،

    و در آن عشق.... به اندازهٔ

    پرهای صداقت آبی است...!!!!

    #سهراب_سپهری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود، صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

    یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد.

    صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.

    وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.

    صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و با ارزش است.
    آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 10:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2