تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته اول تیر 1397
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 7 تیر 1397 01:31 ب.ظ نظرات ()


    زیبایی چشمانِ تو حاشاشُدنی نیست

    این چشمه ی راز است که معناشدنی نیست


    آیینه که آیینِ زلالی ست مرامش

    در معرض ِ چشمانِ تو پیداشدنی نیست


    از چارطرف ظلمتِ موی تو وزیده است

    این یک شبِ محض است که فرداشدنی نیست


    پلکی بزن ای ماه که عُشّاق بریدند

    این پنجره ی بسته چرا واشدنی نیست؟!


    نیلوفرِ این حنجره در خویش تپیده است

    این بُغضِ گلوگیر شکوفاشدنی نیست


    ای کاش که آن وعده ی دیرینه بیاید

    این آرزوی سوخته امّا شدنی نیست


    « ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم»

    این گمشده در گمشده پیداشدنی نیست…!


    یدالله گودرزی (شهاب)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز چهارشنبه 6 تیر 1397 11:12 ب.ظ نظرات ()

    در زمان های قدیم مرد جوانی در قبیله ای مرتکب اشتباهی شد .به همین دلیل بزرگان قبیله گرد هم آمدند تا در مورد اشتباه جوان تصمیم بگیرند در نهایت تصمیم گرفتند که در این مورد با پیر قبیله که تجربه بسیاری داشت مشورت کنند و هر چه که او بگوید عملی کنند.
    پیر قبیله از انجام این کار امتناع کرد .بزرگان قبیله دوباره فردی را به دنبال او فرستادند و پیام دادند که شما باید تصمیم نهایی را در مورد اشتباه این جوان بگیرید .
    پیر قبیله کوزه ای سوراخ را پر از آب کرد سپس آن را از پشت خود آویخت و به سمت بزرگان قبیله حرکت کرد .
    بزرگان قبیله بادیدن او پرسیدند : قصه این کوزه چیست؟
    پیر قبیله پاسخ داد : گناهانم از پشت سرم به بیرون رخنه می کنند بی آنکه به چشم آیند و امروز آمده ام که درباره گناه دیگری قضاوت کنم. بزرگان قبیله با شنیدن این سخن چیزی بر زبان نیاوردند و گناه مرد جوان را بخشیدند.

    عیب مردم فاش کردن بدترین عیب هاست 
    عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 6 تیر 1397 11:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 6 تیر 1397 04:56 ب.ظ نظرات ()

    بوی سیب از بُنِ گیسوی تو جاری شده است

    از نسیمِ خوشِ آن، خانه بهاری شده است


    هر نفس سوره ای از باغِ دلت می روید

    بلبل از خواندنِ آیات تو قاری شده است


    می زند نبض زمین، موقعِ خندیدنِ تو!

    سنگ از دیدنِ روی تو قناری شده است!


    طاقِ ابروی تو چتری ست به روی سرِ من

    سقفِ بارانیِ آن، آینه کاری شده است!


    در هوای تو پریشان به بیابان زده ام

    دل بی طاقتِ من زائرِ زاری شده است


    واژه از وصف دو چشمانِ تو عاجز مانده است

    شعرِ من پیشِ نگاهِ تو شعاری شده است…!


    یدالله گودرزی (شهاب)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری چهارشنبه 6 تیر 1397 02:47 ب.ظ نظرات ()

    برایت شعر می‌بافم،تنت را گرم کن با آن

    لباس گرم شاعرها،همین اشعار تنهایی‌ست

    #امیر_عطا اللهی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 5 تیر 1397 11:25 ب.ظ نظرات ()

    منم که گام می زنم همیشه در مسیر تو

    بدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو؟


    همیشه سرپناه تو حریم دستهای من

    همیشه سایبان من، نگاه سربه زیر تو


    تمام آن چه هست در اتاق، گوش می شود

    به گوش تا که می رسد صدای چون حریر تو


    نگاه من که از تبار آسمان و آینه است

    هماره خیره مانده بر شکوه چشمگیر تو


    تو نیستی و غنچه های خانه دل گرفته ا ند

    کجاست در حریم خانه عطر دلپذیر تو؟


    من آخر ای صدای سبز عشق، کوچ می کنم

    از این سکوت یخ زده به سوی گرمسیر تو


    یدالله گودرزی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 5 تیر 1397 06:54 ب.ظ نظرات ()

    دلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو

    برای بوسه زدن موقعِ رسیدنِ تو


    دلم گرفته برای صدای دلچسبت

    برای مست شدن لحظه ی شنیدنِ تو


    پرنده های سراسیمه می شوندآرام

    دُرُست وقتِ عزیزِ نَفس کشیدنِ تو


    چه اتفاقِ قشنگی ست عاشقی کردن

    میان بِرکه ی آرامِ آرمیدنِ تو !


    چه آهوانه می گُذری ای پلنگِ آبی پوش

    پُر است دستِ من از حسرتِ رمیدنِ تو


    تو سیب سرخ نیازی و دستِ من نارَس !

    بگو چگونه شبی می رسم به چیدنِ تو؟!


    یدالله گودرزی


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو سه شنبه 5 تیر 1397 04:42 ب.ظ نظرات ()

    من مسلمانم

    قبله ام یک گل سرخ

    جانمازم چشمه، مُهرم نور

    دشت سجادهٔ من

    من وضو با تپشِ

    پنجره ها میگیرم.

    در نمازم جریان دارد ماه،

    جریان دارد طیف...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • شاه عباس‌کبیر یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.

    سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلـاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلـاه مانده.

    شاه بلـافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.

    تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
    تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالـا می روند و جای سوزن انداختن نیست.

    شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.

    مشاوران هریک طرحی ارایه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می مانند.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.

    فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 5 تیر 1397 03:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 4 تیر 1397 07:59 ب.ظ نظرات ()

    ‍ حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

    با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟


    همه ی حرف دلم باتوهمین است که دوست

    چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟


    عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

    زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟


    گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما

    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟


    از ازل تا به ابد... پرسش آدم این است:

    دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟


    به گناهی که تماشای گل روی تو بود

    خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟


    دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

    بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟


    "قیصر امین پور


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری دوشنبه 4 تیر 1397 05:39 ب.ظ نظرات ()

    همه در امنیتِ شهر ، ببین خوابیدند!

    تو چرا در دلِ من عاملِ آشوب شدی؟

    #سید_صادق_رمضانیان

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2