تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته چهارم خرداد 1397
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 30 خرداد 1397 10:09 ب.ظ نظرات ()

    این جا برای از تو نوشتن هوا کم است

    دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!


    اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست

    من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


    سرشارم از خیال؛ ولی این کفاف نیست

    در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است


    تا این غزل شبیه غزل‌های من شود

    چیزی شبیه عطر حضور شما کم است


    گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

    اما چقدر دل خوشیِ خواب‌ها کم است!


    خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

    آیا هنوز آمدنت را بها کم است!؟


    محمد علی بهمنی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری چهارشنبه 30 خرداد 1397 01:11 ب.ظ نظرات ()

    هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن

    جایی که عشق نیست؛"جدایی" ، "فراق" نیست

    #فاضل_نظری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز چهارشنبه 30 خرداد 1397 01:17 ق.ظ نظرات ()
    حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت.
    همسرش او را تحریک کرد به دریا برود،
    شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.

    مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.

    قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.
    او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.

    او زن و فرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟
    همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری میکرد،
    پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش بود.
    پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟

    او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم انداخته است،
    پادشاه آن ماهی را به زور از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.
    او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.

    پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه خود میبالید که چنین صیدی نموده است.
    همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد، خاری به انگشتش فرو رفت، درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد...

    پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال سپری گشت.
    پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعد از ازدیاد درد موافقت کرد.

    وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد...
    پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین گرفتار شده است.

    پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.
    بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.
    پادشاه به او گفت:
    -آیا مرا میشناسی...!؟
    -آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.
    -میخواهم مرا حلال کنی.
    -تو را حلال کردم.
    -می خواهم بدانم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم، چه گفتی ؟؟؟

    گفت به آسمان نگاه کردم و گفتم :
    پروردگارا...
    او قدرتش را به من نشان داد،
    تو هم قدرتت را به او نشان بده!

    این داستان تاریخی یکی از زیباترین سلاحهای روی زمین را به ما معرفی میکند، این سلاح سلاح دعا است...

    بترس از ناله مظلومی که جز خدا یار و مددکاری ندارد.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 خرداد 1397 01:17 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو سه شنبه 29 خرداد 1397 06:44 ب.ظ نظرات ()

    بوی هجرت می‌آید،

    بالشِ من

    پُر آواز پَر چلچله‌هاست

    باید امشب بروم...

    تا طلوع انگور،

    چند ساعت راه است...؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 29 خرداد 1397 04:37 ب.ظ نظرات ()

    با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

    باشد که خستگی بشود شرمسار تو


    در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

    این لحظه ها عزیزترین یادگار تو


    تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

    می خواستم که گم بشوم در حصار تو


    احساس می کنم که جدایم نموده اند

    همچون شهاب سوخته ای از مدار تو


    آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

    خالی تر از همیشه و در انتظار تو


    این سوت آخر است و غریبانه می رود

    تنهاترین مسافر تو از دیار تو


    هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو

    هشدار می دهد به خزانم بهار تو


    اما در این زمانه عسرت مس مرا

    ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو


    محمد علی بهمنی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 29 خرداد 1397 04:14 ب.ظ نظرات ()

    تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

    بدین سان خواب هارا با تو زیبا می كنم هر شب


    تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آن گاه

    چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب


    تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من

    كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب


    مرایك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

    چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب


    چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

    كه این یخ كرده را ازبی كسی،هامی كنم هر شب


    تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

    حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب


    دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

    چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب


    كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

    كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب


    محمد علی بهمنی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری سه شنبه 29 خرداد 1397 02:06 ب.ظ نظرات ()

    از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم

    می‌پیچد و از هر طرف سوی تو می‌پیچانَدم...

    #حسین_منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز دوشنبه 28 خرداد 1397 10:52 ب.ظ نظرات ()
    دریا باش نه یک لیوان آب! 

    روزی شاگرد یک استاد از او خواست که یک درس به یاد ماندنی به او بدهد. 
    استاد از شاگردش خواست کیسه نمک را بیاورد، بعد یک مشت از آن نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست آن آب را سر بکشد. 

    شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به زحمت. 

    استادپرسید: «مزه اش چه طور بود؟» 
    شاگرد پاسخ داد: «بد جوری شوره، اصلا نمی شه خوردش!» 

    در ادامه استاد از شاگردش خواست یک مشت نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمک ها را داخل دریاچه بریزد، بعد یک لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و از او خواست آن را بنوشد. 

    شاگرد به راحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید. 
    استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. 
    شاگرد پاسخ داد: «کاملا معمولی بود.» 

    استاد گفت: 
    «رنج ها و سختی هایی که انسان در طول زندگی با آن ها روبه رو می شه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگ تر و وسیع تر بشه، می تونه بار اون همه رنج و اندوه رو به راحتی تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب!»
    آخرین ویرایش: دوشنبه 28 خرداد 1397 10:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 28 خرداد 1397 04:43 ب.ظ نظرات ()

    پریشان کن سر زلف سیاهت شانه‌اش با من

    سیه‌زنجیر گیسو باز کن دیوانه‌اش با من


    که می‌گوید که می نتوان زدن بی‌جام و پیمانه

    شراب از لعل گلگون‌ات بده پیمانه‌اش با من


    مگر نشنیده‌ای گنجینه در ویرانه دارد- جای

    عیان کن گنج حُسن‌ات ای پری ویرانه‌اش با من


    ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

    تو مجنون ساز از عشق‌ات مرا افسانه‌اش با من


    بگفتم صید کردی مرغِ دل نیکو نگه‌دارش

    سر زلف‌ش نشان‌ام داد و گفتا لانه‌اش با من


    ز ترک می اگر رنجید از من پیر می‌خانه

    نمودم توبه زین پس رونق می‌خانه‌اش با من


    مگو شمع رخ مه پیکران پروانه‌ها دارد

    تو شمع روی خود بنما بُتا پروانه‌اش با من


    پی صید دل آن بلبل باغ صفا ساقی

    به گلزار صفا دامی بگستر دانه‌اش با من


    محمد تقوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو دوشنبه 28 خرداد 1397 04:14 ب.ظ نظرات ()

    کیست می لغزاند امشب

    دود را بر چهرهٔ مرمر؟

    او ، خدای دشت نیلوفر،

    جام شب را می کند لبریز آوایش...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3