تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته سوم فروردین 1397
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • باران ص سه شنبه 21 فروردین 1397 09:58 ب.ظ نظرات ()



    اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

    گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

    گفتم: چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

    گفت: دارم میمیرم

    گفتم: یعنی چی؟

    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

    گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

    با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

    فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

    گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

    گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم

    از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

    تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،

    خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،

    اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،

    خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

    با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

    سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

    بین مردم بودشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

    ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

    گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

    مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

    الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد

    حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

    گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

    آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

    داشت میرفت

    گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

    گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

    یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

    گفت: بیمار نیستم!

    هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

    گفت: فهمیدم مردنیم،

    رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!

    خلاصه ما رفتنی هستیم کی‌ش فرقی داره مگه؟

    باز خندید، رفت و دل منو با خودش برد...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 فروردین 1397 01:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری سه شنبه 21 فروردین 1397 07:38 ب.ظ نظرات ()

    یار اگر پرسید نشان منزل مارا بگو

    عاشقان کی خانه دارند جز دل دیوانه‌ای

    #مولانا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 21 فروردین 1397 02:26 ب.ظ نظرات ()


    چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست

    جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست


    هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

    تنها گناه آینه ها زودباوری ست


    مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

    سهم برابرِ همگان نابرابری ست


    دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست

    ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست


    ساحل جواب سرزنش موج را نداد

    گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست


    فاضل نظری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 21 فروردین 1397 02:22 ب.ظ نظرات ()


    از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

    خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم


    سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

    صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم


    تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست

    در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم


    چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود

    بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم


    زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

    کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم


    فاضل نظری



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 21 فروردین 1397 02:19 ب.ظ نظرات ()


    پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

    مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم


    تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

    تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم


    مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

    یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم


    کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

    تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم


    تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

    پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم


    فاضل نظری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری سه شنبه 21 فروردین 1397 12:07 ب.ظ نظرات ()

    اصلا از این به بعد شما باش و شانه هات

    مارا برای گریه ، سر آستین بس است...

    #حامدعسکری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • باران ص دوشنبه 20 فروردین 1397 10:01 ب.ظ نظرات ()



    عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.

    کودکی پرسید: چه می نویسی؟

    عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.

    می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!

    پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.

    عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری:

    اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!

    دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!

    سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!

    چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!

    پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛

    پس در انتخاب اعمالت دقت کن!


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 فروردین 1397 01:05 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری دوشنبه 20 فروردین 1397 09:44 ب.ظ نظرات ()

    هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

    پر میکشم از پنجره ی خواب تو، با تو

    #محمد_علی_بهمنی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری دوشنبه 20 فروردین 1397 02:24 ب.ظ نظرات ()

    سازی ز شور افتاده‌ام در گوشه‌ی دشتی

    یک شهر می‌گریند بر حال همایونم....

    #سجاد_رشیدی_پور

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 20 فروردین 1397 01:21 ب.ظ نظرات ()

    در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

    کس جای در این خانه ویرانه ندارد


    دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

    کس تاب نگهداری دیوانه ندارد


    در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست

    آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد


    دل خانه عشقست خدا را به که گویم

    کارایشی از عشق کس این خانه ندارد


    گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی

    گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد


    در انجمن عقل فروشان ننهم پای

    دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد


    تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

    ده روزه عمر این همه افسانه ندارد


    پژمان بختیاری

    ⚜ @Krendan⚜

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3