تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته دوم فروردین 1397
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • باران ص سه شنبه 14 فروردین 1397 09:58 ب.ظ نظرات ()


    ✨#داستان_شب ✨

    نزدیکی های عید بود،

    من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،

    صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.

    از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،

    از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...

    (استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند و تعریف میکند...)

    پدرم بود،

    مادر هم او را آرام می کرد،

    می گفت:

    آقا! خدا بزرگ است،

    خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...

    اما پدر گفت:

    خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند،

    نباید فکر کنند که ما...

    حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم

    دست کردم توی جیبم،

    100 تومان بود

    کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم

    روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.

    آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان...

    پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛

    10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.

    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.

    بعد از کلاس،

    آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛

    رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد

    گفتم: این چیست؟

    گفت: "باز کنید؛ می فهمید".

    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

    گفتم: این برای چیست؟

    گفت: "از مرکز آمده است؛

    در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛

    برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

    راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!

    فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!

    مدیر گفت: از کجا می دانی؟

    کسی به شما چیزی گفته؟

    گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین

    در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

    روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس،

    آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،

    درست گفتی!

    هزار تومان بوده نه نهصد تومان!

    آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود

    که خودم رفتم از او گرفتم؛

    اما برای دادنش یک شرط دارم...

    گفتم: "چه شرطی؟"

    گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!

    گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا درقرآن کریم وعده داده است که ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند:

    من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.

    خاطره ای از استاد #شفیعی_کدکنی

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 فروردین 1397 03:51 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری سه شنبه 14 فروردین 1397 03:03 ب.ظ نظرات ()

    گفتی به ناز "بیش مرنجان مرا، برو"

    آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست

    #مولانا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز دوشنبه 13 فروردین 1397 02:00 ب.ظ نظرات ()
    من که در تُنگ برای تو تماشا دارم

    با چه رویی بنویسم؛غمِ دریا دارم..!

    فاضل نظری
    آخرین ویرایش: دوشنبه 13 فروردین 1397 02:01 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری یکشنبه 12 فروردین 1397 07:54 ب.ظ نظرات ()

    گیسو متکان زلزله کافیست بهم ریخت

    شهری که گره خورده به سنجاق سرت باز....

    #پارسا_شایگان

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری شنبه 11 فروردین 1397 01:23 ب.ظ نظرات ()

    شاید نباشد این عشق،در قسمت من اما

    حتی خیال نابش،امید زندگانی ست...

    #پروانه_حسینی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز جمعه 10 فروردین 1397 04:31 ب.ظ نظرات ()

    پدر از تو آموختم درد را

    و معنای بیداری مرد را

    تو دریای شوقی تو پهناوری

    تو مثل بهاری ، پر از باوری

    اگر دست هایت پر از پینه است

    تو را قلبی از جنس آئینه است


    آخرین ویرایش: جمعه 10 فروردین 1397 04:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه