تبلیغات
شعرانگیز - مطالب هفته چهارم اسفند 1396
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه
  • باران ص سه شنبه 29 اسفند 1396 09:58 ب.ظ نظرات ()


    ✨ #داستان_شب ✨

    بچه كه بودیم، وقتی لباس میخریدیم تا روز عید، هر روز تنمون میكردیم و جلوی آیینه خودمون و نگاه میكردیم و میگفتیم آخ كه مثل ماه شدیم، بعد مامان از اون اتاق بغلی داد میزد كه: در بیار اون لباساتو فقط همین یه دست رو داریا. ولی خب میدونستیم كه مامان تابستونی، پاییزی یه دست دیگه هم خریده و واسمون گذاشته كنار.

    روز اول فروردین اون لباس قشنگا رو میپوشیدیم و دست زیر چونه به حباب هایی كه از دهن ماهی میومد بیرون نگاه میكردیم، بابامون هم یادمون داده بود كه قرآن رو وا كنیم و چند آیه ازش بخونیم كه سال تحویلمون نورانی بشه. همه جمع میشدیم و دوربینمون كه فقط ٣٦ تا عكس میتونست بگیره رو میذاشتیم رو تایمر و این میشد عكس ِسالمون.

    همه میرفتیم خونه بزرگایی كه الان نداریمشون و ازشون عیدی میگرفتیم، بعد میفهمیدیم كه "فی" عیدی امسال چقدره. مامان هامونم عیدی ها رو ازمون میگرفتن تا مثلا جمع كنن، ولی بعدا میدیدیم كه همون پول نو ها رو به بچه های فامیل میدن!

    تا سیزدهم شاد بودیم، عیدمون عید بود، پیك شادی مون تا روز آخر سفید میموند اما بازم دلمون خوش بود.

    اما انگار چند ساله عید فقط واسمون حكم اینو داره كه تاریخ بالای سر برگ تقویممون یه دونه زیاد تر بشه. لباس دو ماه پیشمون رو بپوشیم با كسی رفت و آمدی نداشتیم كه دیده باشه، ماهی نخریم، میمیره، سبزه نكاریم، میخشكه.

    واسه فامیل های دور هم كه تبریك خشك و خالی میفرستیم اما با كلی استیكر قلب و بوس كه نكنه ذوقِ نداشته مون رو بفهمن! بعد هم كلی خدا خدا كنیم كه برگردیم سر كار و دانشگاه چون حوصله مون سر رفته.

    اون روزا، كه زیادم دور نیست، عید همه چیزمون نو میشد، روحمون، جسممون، لباسامون، پولمون حتی و مهم تر از همه سالمون. اون موقع ها اگه وضعمون خوب نبود اما لااقل ذوق و بوسه و عشقمون واقعی بود ... اون موقع ها ...

    ✍️مهتاب خلیفپور

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 فروردین 1397 03:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 28 اسفند 1396 10:03 ب.ظ نظرات ()


    عید آمده برخیز که آیینه بسازیم

    قلبی تهی از دشمنی و کینه بسازیم


    گر سینه ندارد سر همراهی با ما

    کاشانه بسوزیم و یکی سینه بسازیم


    در جیب اگر از مال و زر و سیم خبر نیست

    از مهر و وفا توشه و گنجینه بسازیم


    گشتیم پریشان همه از زحمت شنبه

    در صلح و صفا راحت آدینه بسازیم


    در سفره اگر بوقلمون نیست و گر مرغ

    مرغانه بیابیم که خاگینه بسازیم


    از غصه‌ی لیلی که به مجنون نکند لطف

    در خواهش رستم دل تهمینه بسازیم


    از ریشه بسوزیم نهاد بدی و شر

    خوبی به جهان ثبت و نهادینه بسازیم


    امیررضاجلالوند

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • باران ص دوشنبه 28 اسفند 1396 09:58 ب.ظ نظرات ()


    ✨#داستان_شب ✨

    در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

    مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد.

    مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

    تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

    کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

    پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.

    پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

    خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد.

    سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم‌ها را دوست دارم، اینها خراش‌های عشق مادرم هستند.»

    گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 فروردین 1397 03:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 28 اسفند 1396 05:02 ب.ظ نظرات ()


    من آن درخت زمستانی، بر آستان بهارانم

    که جز به طعنه نمی خندد،‌ شکوفه بر تن عریانم


    ز نوشخند سحرگاهان،‌ خبر چگونه توانم داشت

    منی که در شب بی پایان، گواه گریه ی بارانم


    شکوه سبز بهاران را،‌ برین کرانه نخواهم دید

    که رنگ زرد خزان دارد، همیشه خاطر ویرانم


    چنان ز خشم خداوندی،‌ سرای کودکی ام لرزید

    که خاک خفته مبدل شد، به گاهواره ی جنبانم


    درین دیار غریب ای دل،‌ نشان ره ز چه کس پرسم؟

    که همچو برگ زمین خورده، اسیر پنجه ی طوفانم


    میان نیک و بد ایام، تفاوتی نتوانم یافت

    که روز من به شبم ماند، ‌بهار من به زمستانم


    نه آرزوی سفر دارد، نه اشتیاق خطر کردن،‌

    دلی که می تپد از وحشت، در اندرون پریشانم


    غلام همت خورشیدم، که چون دریچه فرو بندد

    نه از هراس من اندیشد، نه از سیاهی زندانی


    کجاست باد سحرگاهان،‌ که در صفای پس از باران

    کند به یاد تو، ای ایران! به بوی خاک تو مهمانم


    نادر نادرپور

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 28 اسفند 1396 04:55 ب.ظ نظرات ()


    خوشا بهارا خوشا میا خوشا چمنا

    خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا


    خوشا سرود نو آیین و ساقی سرمست

    که ماه موی میانست و سر و سیم تنا


    خوشا توانگری و عاشقی به وقت بهار

    خوشا جوانی با این دوگشته مقترنا


    خوشا مقارن این هر سه خاطری فارغ

    زکید حاسد بدخواه و خصم راه زنا


    خوشا شراب کهن در سبوی گردآلود

    که رشح باران بسترده گردش از بدنا


    خوشا مسابقهٔ اسب های ترکمنی

    کجا چریده به صحرای خاص ترکمنا


    درازگردن و خوابیده دم و پهن سرین

    فراخ سینه و بالابلند و نرم تنا


    ملک الشعرای بهار

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • باران ص یکشنبه 27 اسفند 1396 09:58 ب.ظ نظرات ()


    ✨#داستان_شب ✨

    امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!

    و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.

    وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!

    دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.

    سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.

    "مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"

    به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.

    گفت چشمات خستس، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!

    گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم.

    بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.

    چند دقیقه گذشت...

    ولی ساکت بود.

    دوزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره...

    فقط گفتم آره... بدون اینکه بشینم پای حرفاش... بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم... بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم... بدون خیلی کارایی که دنیای امروز، دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...

    واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن،

    اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه،

    کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم... اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی، حوصله نداریم!

    بذار یه چیزی بهت بگم رفیق:

    به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون...

    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اسفند 1396 11:43 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز یکشنبه 27 اسفند 1396 07:05 ب.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اسفند 1396 07:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری شنبه 26 اسفند 1396 10:32 ب.ظ نظرات ()

    شامِ غم یک طرف و عیشِ ابد یک طرف است

    وصلِ صد ساله حریفِ شبِ هجرانش نیست

    #شاپور_تهرانی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • باران ص شنبه 26 اسفند 1396 09:56 ب.ظ نظرات ()


    ✨ #داستان_شب ✨

    مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

    سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

    پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»

    پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

    پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»

    پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»

    مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»

    اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید.

    مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند.

    ✨زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!


    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اسفند 1396 09:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری شنبه 26 اسفند 1396 02:37 ب.ظ نظرات ()

    من به شوقِ تُو سكوتم تو فقط حرف بزن

    وحى مى ریزد از آهنگ لبت حرف بزن...

    #سیدحمیدرضا_برقعی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2