فرزانه درویشی یکشنبه 28 مرداد 1397 10:53 ب.ظ نظرات ()


«جان_باز»٬ یک تعارف شیرین

اما حقیقتی به سزا تلخ


جام عسل، عجین شده با زهر

شیرینِ برنیامده با تلخ


تلخ است از بهارِ جوانی

تا برگ‌ریزِ پیری و سستی


ماندن به انتظار محبّت

بی ‌دست ‌و پا به کُنجِ سرا، تلخ.


ای زنده‌مُردگانِ شکیبا

نشناختند قدر شما را


کس رغبتی نکرد که پُرسد:

«شد کامتان به خیره چرا تلخ؟»


در آرزوی مرگ و رهایی

آتش به جان خویش فِکندید


شد اشکِ شور و ریخت به چشمم

آبی که شد به کامِ شما تلخ


یک روز در برابر دشمن

آن سینه‌ی سِتَبر، سپر شد


از آن خطر چه مانده به خاطر

جز هیچ و پوچِ خاطره‌ها، تلخ!


از این نخوانده‌درس، طبیبان

عاقل شفا امید ندارد


اینان بری زِ فایده هستند

هرچند جملگی چو دوا تلخ.


لعنت به جنگ و نفرت و ننگش

آتش به جانِ ناخن و چنگش


شد تلخ از مزاج شرنگش

چون کام خلق، کام خدا، تلخ...


اسفند ۸۷

سیمین بهبهانی