فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:32 ب.ظ نظرات ()

همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت

ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت


بر دفتر خیال پریشان من شبی

با کِلکِ عشق، خطّ تمنا کشید و رفت


در آسمان خاطرم آن اختر امید

دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت


برگو، خدای را، به دیارِ که می دمد

آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت


یادِ شکیب سوزِ تو - ای آشنا - شبی

در موج عطرِ بستر من آرمید و رفت


در آفتاب لطف تو تا دیگری نشست

چون سایه عاشق تو به کنجی خزید و رفت


ترسم چو باز آیی و پرسم ز عشق خویش

گویی چو شور مستی ام از سر پرید و رفت


سیمین! اگرچه رفت و تو تنها شدی ولیک

این بس که در دلت شرری آفرید و رفت.


سیمین بهبهانی

شهاب طلایی / ازدفتر مرمر