فرزانه درویشی یکشنبه 7 مرداد 1397 06:01 ب.ظ نظرات ()

خودت هم خوب میدانی چه دشوار است دلتنگی

شب و بغض و سری تکیه به دیوار است دلتنگی


نه از اکنون، که شاید از هزاران سالِ پیش از این

هزاران چکه یِ قندیلِ در غار است دلتنگی


شده خیره به قابِ عکسِ دیواری که غم دارد

دو چشمِ خیسِ شب تا صبح بیدار است دلتنگی


دلی کنجِ قفس پر میکشد محضِ تو را دیدن

هوایِ بی هوایِ شوقِ دیدار است دلتنگی


چه باید کرد با این درد؟ با تنهاییِ یک مرد؟

مرورِ خاطرات و دودِ سیگار است دلتنگی


نه شمعی می وزد اینجا،نه فانوسی شب آشوب است

به رنگِ روزگارم تیره و تار است دلتنگی


نوارِ کاستی با "بویِ باران، بویِ گندمزار"

صدایِ خسته و غمگینِ "ستار" است دلتنگی


نشستم چتر بستم هی شکستم در خودم بی تو

حکایت از گُلی در زیرِ رگبار است دلتنگی


نمی دانم "خدا" شاید همین اندوهِ بعد از توست

که این گونه مرا عمری "نگهدار" است دلتنگی


اگرچه آخرِ این قصه جایت تا ابد خالی ست

ولی از یادِ تو هر لحظه سرشار است دلتنگی


به یادت گریه هایم باز هم شد شعر و فهمیدم

سری بر دوشِ دفتر، اشکِ خودکار است دلتنگی


#شهراد میدری