من مدتی است ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو!


این روزها پر از هیجان تغزّلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو


جان من است و جان تو امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو


از حد دوست دارمت اعداد عاجزند

اصلاً نمی شود بشمارم برای تو


این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو


من ماهی‌ام ، تو آب! تو ماهی، من آفتاب

یاری برای من ، تو و یارم ، برای تو


با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو ...


مهدی فرجی