چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت

نامهربان من که به ناز از برم گذشت


چون ابر نو بهـار بگریم درین چمن

از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت


منظور من که منظره افروز عالمی ست

چون برق خنده‌ای زد و از منظرم گذشت


آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم

آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت


دریای لطف بودی و من مانده با سراب

دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت


منّت کش خیال تواَم کز سر کَرم

همخوابه‌ی شبم شد و بر بسترم گذشت


جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ،

لیک دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت


خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید

هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت


صدچشمه اشک غم شد و صدباغ لاله داغ

هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت


خوش سایه روشنی است تماشای یار را

این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت


هوشنگ ابتهاج