تبلیغات
شعرانگیز
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه

  •   





    برای سفارش کارهای دکلمه با ما از طریق تلگرام و اینستاگرام در تماس باشید. 

    اینستاگرام و تلگرام شعرانگیز:

    www.instagram.com/sherangiz
    .
    https://t.me/sherangiz
    آخرین ویرایش: شنبه 2 تیر 1397 03:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری یکشنبه 24 تیر 1397 07:31 ب.ظ نظرات ()

    هر سرِ موی تو از غفلت به راهی میرود

    جمع کن پیش از گذشتن، کاروانِ خویش را...

    #صائب_تبریزی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • گل شبدر

    چه کم از لالهٔ قرمز دارد؟

    چشم ها را باید شست،

    جور دیگر باید دید

    واژه ها را باید شست!

    واژه باید خود باد،

    واژه باید خود باران باشد...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • معرکه‌گیری به عنوان یکی از روش‌ها و ابزارهای رسانه‌ای برای سرگرمی و اطلاع‌رسانی تا زمان‌های نه چندان دور بسیار کاربرد داشته است. 

    افرادی در نقش درویش، پهلوان یا شعبده‌باز در معابر عمومی سفره‌ای پهن می‌کردند و مردم در نقش تماشاچی با هدف سرگرم شدن یا از روی کنجکاوی با فاصله‌ای از سفره، دایره‌وار می‌ایستادند و گفته‌ها و حرکات را می‌شنیدند و می‌دیدند. 

    وقتی تعداد تماشاچیان زیاد می‌شد، معرکه‌گیر صف‌های جلویی از تماشاچیان را مجبور می‌کرد که بنشینند تا بقیه تماشاچیان که عقب‌تر ایستاده‌اند، بتوانند بساط معرکه‌گیری را ببینند.

    گاهی اتفاق می افتاد یکی از تماشاچیان که در صف جلو نشسته بود با اطرافیان اختلاف پیدا می‌کرد و یا رفتاری از او سرمی زد که موجب حواس‌پرتی معرکه‌گیر و اختلال نظم می‌شد. 

    در این موقع یکی از تماشاچیان به منظور دفع شر، کلاه (که در زمان‌های قدیم استفاده از آن نزد مردم بسیار رایج بود) آن شخص مخل و مزاحم را که در صف اول نشسته بود بر می‌داشت و به خارج از دایره، یعنی پس معرکه پرتاب می‌کرد. 

    شخص مزاحم که کلاهش پس معرکه افتاده بود برای بدست آوردن کلاهش اضطراً ازمعرکه خارج می شد و سایرین جایش را می گرفتند و دیگر نمی توانست به صف اول بازگردد.

    «کلاهش پس معرکه است» از این رهگذر و بساط معرکه‌گیری به صورت ضرب المثل درآمد. 

    این ضرب‌المثل ناظر بر شخصی است که در اموری که دیگران نیز شرکت دارند تنها او با وجود تلاش و فعالیت خستگی‌ناپذیر به مقصود نرسد و از تلاشها و زحمات خویش بهره نگیرد یا در زمانی که گفته می‌شود «فلانی کلاهش پس معرکه است» یعنی وضعش طوری است که احتمال موفقیت نمی‌رود.
    آخرین ویرایش: شنبه 23 تیر 1397 10:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • کافر به چشم‌های تو باور می‌آورد

    آن چشم‌ها که آه مرا بر می‌آورد


    من در پی تو هستم و مردم پی بهشت

    ایمان شهر، کفر مرا در می‌آورد !


    عطر تو خوش‌تر است از آن عطرها که باد

    از سوی باغ‌های معطر می‌آورد


    آتش بزن به خاطره‌هایی که در قفس

    پرواز را به یاد کبوتر می‌آورد


    عاشق شدم، که تلخی ایام سرنوشت

    بی یاد عشق، حوصله را سر می‌آورد


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

    بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا


    قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

    به هر زبان بنویسند داستان مرا


    گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

    گرفته حسرت دستان تو جهان مرا


    سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز

    شکسته در دل خود صورت جوان مرا


    به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

    خدا گرفت به دست تو امتحان مرا


    نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

    بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا


    تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

    بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا


    چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

    بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا


    تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی

    تمام کن غم و اندوه سالیان مرا


    امید صباغ نو

    @hoshang_

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 21 تیر 1397 10:10 ب.ظ نظرات ()

    ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

    کاش می‌شد بگشایی سر صحبت با من


    از خروشـانی امواج نگاهت دیریست

    باد نگشـوده لبش را به حکایت با من


    خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

    آسمان دور شد از روی حسادت با من


    بعد از این شـور غزل‌های شکوفا با تو

    بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من


    گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

    داغ چشمـان تو تا روز قیامت با من ..!


    جلیل صفر بیگی

    آخرین ویرایش: جمعه 22 تیر 1397 09:04 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری پنجشنبه 21 تیر 1397 02:44 ب.ظ نظرات ()

    سنگین ترینی ، بی شک اما اندکی نیز

    تسکین نخواهی داد ، این غمگین ترین را

    #حسین_منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز پنجشنبه 21 تیر 1397 12:46 ق.ظ نظرات ()
    ﭘﺴﺮ «ﮔﺎﻧﺪﯼ» ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

    ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ،
    ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ،
    ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
    ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
    ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ.

    ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ 5:30 ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!!

    ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ 6:00 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!

    ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!

    ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!

    ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
    «ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ "ﺭﺍﺳﺖ" ﺑﮕﻮﯾﯽ!!»

    ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
    ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ باره ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!!

    ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮمبیل ﻣﯽ ﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!!

    ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ...

    ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ 80 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ!!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 تیر 1397 12:46 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو چهارشنبه 20 تیر 1397 10:40 ق.ظ نظرات ()

    زندگی ؛

    وزنِ نگاهی ست

    که در خاطره ها می ماند !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 20 تیر 1397 09:00 ق.ظ نظرات ()


    دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت

    جان مژده داده ام که چوجان در برارمت


    تا شویمت از آن گل عارض غبار راه

    ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت


    عمری دلم به سینه فشردی در انتظار

    تا درکشم به سینه و در بر فشارمت


    این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق

    ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت


    داغ فراق بین که طربنامه وصال

    ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت


    چند است نرخ بوسه به شهر شما که من

    عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت


    دستی که در فراق تو میکوفتم به سر

    باور نداشتم که به گردن درآرمت


    ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی

    باری چو می روی به خدا می سپارمت


    روزی که رفتی از بر بالین شهریار

    گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت


    محمد حسین شهریار

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 60 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...