تبلیغات
شعرانگیز
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه

  •   





    برای سفارش کارهای دکلمه با ما از طریق تلگرام و اینستاگرام در تماس باشید. 

    اینستاگرام و تلگرام شعرانگیز:

    www.instagram.com/sherangiz
    .
    https://t.me/sherangiz
    آخرین ویرایش: شنبه 2 تیر 1397 03:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 9 مرداد 1397 06:33 ب.ظ نظرات ()

    عشق من طرح چلیپایی است، تصویرش کنید

    سرنوشت من معمایی است، تفسیرش کنید


    خواب آوار و دوار و دار، یک‌جا دیده‌ام

    عمر من آشفته رویایی است، تعبیرش کنید


    در هم آمیزید عشق و مرگ را در کاسه‌یی

    جوهری سازید و آن گه، نام تقدیرش کنید


    دل که با صد رشته‌ی جادو نمی‌گیرد قرار

    تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید


    عمرمن در شب نشست وعشق من در مه شکست

    قصه‌ام این است و جز این نیست، تحریرش کنید


    این سحر گه نیست، ایمان در امان دارید از او

    این شب است ای عاشقان صبح، تکفیرش کنید


    کاسه‌ی خورشید روشن نیست این تشت لجن

    جا به جا در چاه ویل شب، سرازیرش کنید


    منتظر مانید با آیینه‌ها در سینه‌ها

    چون که صبح راستین رخشید، تکثیرش کنید


    حسین منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 9 مرداد 1397 06:00 ب.ظ نظرات ()

    دل چون توان بریدن ازو مشکل است این

    آهن که نیست جان من آخر دل است این


    من می شناسم این دل مجنون خویش را

    پندش مگوی که بی حاصل است این


    جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

    پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این


    گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست

    ای وای بر من و دل من ، قاتل است این


    منت چرا نهیم که بر خاک پای یار

    جانی نثار کردم و ناقابل است این


    اشک مرا بدید و بخندید مدعی

    عیبش مکن که از دل ما غافل است این


    پندم دهد که سایه درین غم صبور باش

    در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این


    هوشنگ ابتهاج ( سایه)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی سه شنبه 9 مرداد 1397 10:38 ق.ظ نظرات ()

    اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

    زمین در گردش با تو مداری تازه خواهد یافت


    دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

    دوباره چون گذشته نو بهاری تازه خواهد یافت


    درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

    که عشق از کُـنده‌ی ما یادگاری تازه خواهد یافت


    دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

    کلام از لهجه‌ی تو اعتباری تازه خواهد یافت


    بدین‌سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

    از این پس عشق ورزی هم،قراری تازه خواهد یافت


    من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

    که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت


    تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

    بدین‌سان بعداز این خوبی،عیاری تازه خواهد یافت


    جهانِ پیر ــ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

    به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت


    حسین منزوی

    ◼️تلصفای

    آخرین ویرایش: سه شنبه 9 مرداد 1397 05:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 7 مرداد 1397 07:01 ب.ظ نظرات ()

    خودت هم خوب میدانی چه دشوار است دلتنگی

    شب و بغض و سری تکیه به دیوار است دلتنگی


    نه از اکنون، که شاید از هزاران سالِ پیش از این

    هزاران چکه یِ قندیلِ در غار است دلتنگی


    شده خیره به قابِ عکسِ دیواری که غم دارد

    دو چشمِ خیسِ شب تا صبح بیدار است دلتنگی


    دلی کنجِ قفس پر میکشد محضِ تو را دیدن

    هوایِ بی هوایِ شوقِ دیدار است دلتنگی


    چه باید کرد با این درد؟ با تنهاییِ یک مرد؟

    مرورِ خاطرات و دودِ سیگار است دلتنگی


    نه شمعی می وزد اینجا،نه فانوسی شب آشوب است

    به رنگِ روزگارم تیره و تار است دلتنگی


    نوارِ کاستی با "بویِ باران، بویِ گندمزار"

    صدایِ خسته و غمگینِ "ستار" است دلتنگی


    نشستم چتر بستم هی شکستم در خودم بی تو

    حکایت از گُلی در زیرِ رگبار است دلتنگی


    نمی دانم "خدا" شاید همین اندوهِ بعد از توست

    که این گونه مرا عمری "نگهدار" است دلتنگی


    اگرچه آخرِ این قصه جایت تا ابد خالی ست

    ولی از یادِ تو هر لحظه سرشار است دلتنگی


    به یادت گریه هایم باز هم شد شعر و فهمیدم

    سری بر دوشِ دفتر، اشکِ خودکار است دلتنگی


    #شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 6 مرداد 1397 10:25 ب.ظ نظرات ()

    شب شد خیال آمدنت را به من بده

    حسِ عزیز در زدنت را به من بده


    امشب شبیه عشق رها شو درون من

    روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده


    ای مثل صبحْ آمده از لمسِ آفتاب

    من سردم است پیرهنت را به من بده


    اینجا میان موزه‌ی شب خاك می خورم

    یك شب هوای پرزدنت را به من بده


    من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم

    ای من ، منِ همیشه ،من ات را به من بده


    …. حرفی نمانده است ، ولی محضِ یك حضور

    فریادهای بی دهنت را به من بده


    مردن مرا نشانه‌ی تلخی ست ، بعد از این

    نامِ قشنگِ زیستن ات را به من بده


    بهمن ساكی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 6 مرداد 1397 03:48 ب.ظ نظرات ()


    بیان نامرادیهاست اینهایی كه من گویم

    همان بهتر به هر جمعی رسم كمتر سخن گویم


    شب وروزم بسوز وساز بی امان طی شد

    گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم


    خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی

    برون آرم سر وحالی به مرغان چمن گویم


    مرا در بیستون بر خاك بسپارید تا شبها

    غم بی همزبانی را برای كوهكن گویم


    بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانه ام ، مستم

    نمی دانم كدامین حال و درد خویشتن گویم


    از آن گمگشته ی من هم ، نشانی آور ای قاصد

    كه چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم


    تو می آیی ببالینم ، ولی آندم كه در خاكم

    خوش آمد گویمت اما ، در آغوش كفن گویم


    رحیم معینی کرمانشاهی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 4 مرداد 1397 11:12 ب.ظ نظرات ()


    کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

    که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت


    به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه

    هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت


    تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت

    چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت


    چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست

    که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت


    هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز

    به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت


    دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست

    اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت


    هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟

    که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت


    در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی

    نهم جبین وداع و سر سلام به پایت


    حسین منزوی



    آخرین ویرایش: جمعه 5 مرداد 1397 07:09 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 4 مرداد 1397 08:58 ب.ظ نظرات ()

    هرگز تـو هـم مـانـنـد من آزار دیدی؟

    یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟


    آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی

    از چار چوب پنجره دیوار دیــدی؟


    اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟

    از زیر امواج آسمان را تـــار دیدی؟


    نام کسی را در قنوتت گـریه کردی؟

    از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟


    در پشت دیوارِ حیاطی شعر خواندی؟

    دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟


    آیا تو هم با چشمِ باز و خیسِ از اشک

    خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟


    رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

    بیمـار بـودی مثلِ من ؟ بیمار دیـدی؟


    حقا که بـا من فرق داری، لا اقل تو

    او را که می‌خواهی خودت یک بار دیدی


    کاظم بهمنی


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 مرداد 1397 11:15 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 3 مرداد 1397 05:13 ب.ظ نظرات ()

    سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

    زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه


    درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

    این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه


    خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

    دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه


    آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

    بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه


    دور سر هلهله و هاله شاهین اجل

    ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه


    کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

    هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه


    بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

    هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه


    ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

    کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه


    گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

    ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه


    ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم

    کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه


    مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

    این قدر پای تعلل بکشانیم که چه


    شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

    ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه


    محمد حسین بهجت تبریزی

    تخلص(شهریار)

    این غزل را شهریار در پاسخ به غزل سایه با مطلع: با من ِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان سروده است.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 3 مرداد 1397 04:46 ب.ظ نظرات ()


    با منِ بی‌کسِ تنها شده، یارا تو بمان

    همه رفتند از این خانه، خدا را تو بمان


    منِ بی‌برگِ خزان‌دیده، دگر رفتنی‌ام

    تو همه بار و بری، تازه‌ بهارا تو بمان


    داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

    بنگر این نقش بخون شسته، نگارا تو بمان


    زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

    دل ما خوش بفریبی‌ست‌، غبارا تو بمان


    هر دم از حلقۀ عشّاق‌، پریشانی رفت

    به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان


    شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

    پدرا، یارا، اندوه‌ گسارا ... تو بمان


    "سایه‌"در پای تو چون موج دمی زار گریست

    که سرِ سبز تو خوش باد، کنارا تو بمان



    هوشنگ ابتهاج

    در زمان بیماری استاد شهریار و پس از درگذشت "نیما یوشیج" ، هوشنگ ابتهاج(سایه) به دیدن او می رود و غزل معروف "شهریارا تو بمان" را با مضمون بالا می خواند.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 61 1 2 3 4 5 6 7 ...