تبلیغات
شعرانگیز
منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه

  •   





    برای سفارش کارهای دکلمه با ما از طریق تلگرام و اینستاگرام در تماس باشید. 

    اینستاگرام و تلگرام شعرانگیز:

    www.instagram.com/sherangiz
    .
    https://t.me/sherangiz
    آخرین ویرایش: شنبه 2 تیر 1397 03:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری شنبه 20 مرداد 1397 05:57 ب.ظ نظرات ()
    گـاه میخندم بـه رویِ زشتِ ایـن دنیا ولـی بغضهایم پشت این لبخند پنهان گشته است #مجتبی_خوش_زبان
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 18 مرداد 1397 10:13 ب.ظ نظرات ()

    دلم تنگ است و میدانم تو دیگر برنمیگردی

    بمانم هرچه خیره پشتِ این در، برنمیگردی


    فقط من مانده ام اینجا و این امواجِ توفانی

    غروبی رفته ای و سویِ بندر برنمیگردی


    به یادت هرچه بی تابانه بنشینم به رویِ تاب

    به زیرِ این درختِ سایه گستر برنمیگردی


    دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را

    اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی


    تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

    به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی


    نه تنها "گُل محمد" رفته و "مارال" آشوب است

    تو هم دیگر به دنیایِ "کلیدر" برنمیگردی


    تو نقشِ اوّلِ ماهی و شبها بی تو تاریکند

    جلودارِ سیاهی هایِ لشکر برنمیگردی


    غریبی میکنم با قابِ عکست نا اُمیدانه

    خودم هم کرده ام انگار باور برنمیگردی


    هزاران سالِ دیگر کااااااااش با بویِ تو برخیزم

    به دیدارم نگو که صبحِ محشر برنمیگردی


    شهراد میدری

    پی نوشت:

    گل محمد و مارال: دو شخصیت اصلی رمان کلیدر از محمود دولت آبادی نویسنده ی توانای ادبیات پارسی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 18 مرداد 1397 10:03 ب.ظ نظرات ()

    حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

    آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست


    این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

    که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست


    آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

    انتظار مددی از کرم باران نیست


    به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

    آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست


    این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

    گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست


    رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید

    علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست


    صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

    لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست


    تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

    هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست


    سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

    ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست...


    هوشنگ ابتهاج (سایه)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی دوشنبه 15 مرداد 1397 07:11 ب.ظ نظرات ()

    گفتم به دام اسیرم، گفتا که دانه با من

    گفتم که آشیان کو؟ گفت آشیانه با من


    گفتم که بی بهارم شوق ترانه‌ام نیست

    گفتا بیا به گلشن، شور ترانه با من


    گفتم بهانه‌ای نیست تا پر زنم به سویت

    گفتا تو بال بگشا، راه بهانه با من


    گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

    گفتا که من جوانم، فکر جوانه با من


    گفتم که خان‌ومانم در کار عاشقی رفت

    گفتا به کار خود باش، تدبیر خانه با من


    گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

    گفتا تو شادمان باش، جور زمانه با من


    گفتم ز عشق‌بازی در کس نشان ندیدم

    زد بوسه بر لبانم، گفتا نشانه با من


    گفتم دلم چو مرغی‌ست کز آشیانه دور است

    دستی به زلف خود زد، گفت آشیانه با من


    گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

    گفتا که مهربان باد، اشک شبانه با من


    مهدی سهیلی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی یکشنبه 14 مرداد 1397 10:43 ب.ظ نظرات ()


    وقتی نگاهم می‌کنی، انگار مستم

    وقتی صدایم می‌زنی، خوشبخت هستم


    حالا دگر محو سکوتی، سرد سردی

    دیگر ندارم دست گرمت را به دستم


    دیگر نه دیداری، نه پیغامی، کجایی؟

    از دوری‌ات در ناکجا تنها نشستم


    دیوانگی‌ها کرد دلتنگی به راهت

    دیوانه دل را با غل و زنجیر بستم


    برگرد! تنها با صدایت دلخوشم ساز

    وقتی صدایم می‌زنی، خوشبخت هستم


    منیرساراسرایی


    @moniresarayi

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 13 مرداد 1397 09:21 ب.ظ نظرات ()

    ای غنچهٔ دمیدهٔ من! یک دهن بخند

    خورشیدِ من! ستارهِٔ من! باغِ من! بخند


    افسرده خنده بر لبِ گُل پیشِ رویِ تو

    ای خرمنِ شکوفه و گُل! ای چمن! بخند


    ای گرم‌پویِ گرم‌تر از عطرِ گُل! برقص

    ای خوب‌رویِ خوب‌تر از نسترن۱ بخند


    تا خونِ نور در رگِ شب‌هایِ من دود،

    یک لحظه، ای سپیدهِٔ سیمین بدن! بخند


    ای خنده‌هایِ دلکشِ روشنگرت مرا

    تنها ستاره‌هایِ شبِ زیستن! بخند


    وی نازخندهٔ تو شکوفانده بر دلم

    همچون بهار، این‌همه باغِ سخن، بخند


    حسین منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی شنبه 13 مرداد 1397 09:14 ب.ظ نظرات ()

    ای فصل غیر منتظر ِداستان من!

    معشوق ناگهانی دور از گمان من


    ای مطلع امید من ای چشم روشنت

    زیباترین ستاره‌ی هفت آسمان من


    آه ای همیشه گل که به سرخی در این خزان

    گل کرده ای به باغچه ی بازوان من


    در فترت ملال و سکوتی که داشتم

    عشق تو طُرفه حادثه ی ناگهان من


    ای در فصول مرثیه و سوگ باز هم

    شوقت نهاده قول و غزل بر زبان من


    حس کردنی ست قصه ی عشقم نه گفتنی

    ای قاصر از حکایت حسنت بیان من


    با من بمان و سایه ی مهر از سرم مگیر

    من زنده ام به مهر تو ای مهربان من!


    کی می رسد زمان عزیز یگانگی

    تا من از آن تو شوم و تو از آن من


    حسین منزوی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:32 ب.ظ نظرات ()

    همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت

    ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت


    بر دفتر خیال پریشان من شبی

    با کِلکِ عشق، خطّ تمنا کشید و رفت


    در آسمان خاطرم آن اختر امید

    دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت


    برگو، خدای را، به دیارِ که می دمد

    آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت


    یادِ شکیب سوزِ تو - ای آشنا - شبی

    در موج عطرِ بستر من آرمید و رفت


    در آفتاب لطف تو تا دیگری نشست

    چون سایه عاشق تو به کنجی خزید و رفت


    ترسم چو باز آیی و پرسم ز عشق خویش

    گویی چو شور مستی ام از سر پرید و رفت


    سیمین! اگرچه رفت و تو تنها شدی ولیک

    این بس که در دلت شرری آفرید و رفت.


    سیمین بهبهانی

    شهاب طلایی / ازدفتر مرمر

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 11 مرداد 1397 11:20 ب.ظ نظرات ()

    از اینجا رفته ای میدانم اما، پس از این در خیالم باش، باشد؟

    نه مثلِ من ولی گاهی اگر شد، تو هم جویایِ حالم باش، باشد؟


    اگرچه سالها چشم انتظارم، ولی حس میکنم هستی کنارم

    هم آهِ گاه گاهِ نااُمیدی، هم اُمیدِ محالم باش، باشد؟


    شبِ برفی به خانه زود برگرد، به عِطرِ عود و برگِ دود برگرد

    به باغِ سبزِ شومینه شکفته، گُلِ سرخِ زغالم باش، باشد؟


    در این سرمایِ پُرسوزِ نفسگیر، که میلرزد دل از غمهایِ تقدیر

    به دورِ گردنم دستی شبیهِ نوازشهایِ شالم باش، باشد؟


    هوایِ آخرِ اسفندهایم، به رسمِ دل تکانی ها برایم

    به رویِ شیشه خیس از اشکِ حسرت، حریرِ دستمالم باش، باشد؟


    کلیدت را بیانداز و بیا تو، درآور از تنت بارانی آن سو

    بیا بنشین کنارِ هفت سین و، دمِ تحویلِ سالم باش، باشد؟


    همین که میگشایم لایِ دیوان، بیا چون یوسفِ برگشته کنعان

    شرابِ شعر در جامم بریز و سلامت٘ بادِ فالم باش، باشد؟


    بیا بنشین همین جا روبرویم، سرانگشتی بکش شانه به مویم

    برای گریه کردن با گلایه، در آیینه مجالم باش، باشد؟


    اگر پرسیدم از تو اینهمه سال، چرا من را رها کردی به این حال؟

    شده با بوسه ای بر اشکهایم، جوابی بر سوالم باش، باشد؟


    اگرچه این غزل جز حسرتم نیست، رسیدن گرچه هرگز قسمتم نیست

    ولی گاهی شده سنگی درنگی، نصیبِ سیبِ کالم باش، باشد؟


    شهراد میدری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی چهارشنبه 10 مرداد 1397 10:12 ب.ظ نظرات ()

    صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها

    پریشان داده هر موجی دلش را دست هوهوها


    دل بندر چرا هی شور دارد میزند این قدر؟

    چرا دیگر نمی آید به گوش، آواز جاشوها؟


    نه ماهوری نه مهتابی، نه دیگر پرده ی آبی

    نه دستی می نوازد بعد از این آهنگ پاروها


    پری کوچک شعر فروغ انگار میگرید

    نشسته بر لب ساحل، دو دستش دور زانوها


    بهاری نیست، یاری نیست، دیگر انتظاری نیست

    گمانم برده اند از یاد، اینجا را پرستوها


    مگر نه سوختن در هرم آتش، رسم ققنوس است؟

    چرا پس شعله شعله اینچنین شد قسمت قوها؟


    افق، خاکستری رنگ است و بر سر خاک میریزد

    چه پایان غم انگیزی ست سهم ماجراجوها


    "شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل"

    بجز حافظ که میداند چنین حال غزلگوها


    خلیج سرزمین مادری! گیسو پریشان کن

    که دیگر برنمیگردند عزیزانت به این سوها


    شهراد میدرى


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 61 1 2 3 4 5 6 7 ...