منوی اصلی
شعرانگیز
یک طراحی شاعرانه

  •   





    برای سفارش کارهای دکلمه با ما از طریق تلگرام و اینستاگرام در تماس باشید. 

    اینستاگرام و تلگرام شعرانگیز:

    www.instagram.com/sherangiz
    .
    https://t.me/sherangiz
    آخرین ویرایش: شنبه 2 تیر 1397 03:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز دوشنبه 18 شهریور 1398 09:27 ب.ظ نظرات ()
    فاطمه مشاعی از جمله شاعرانی است که در هر دو سبک سنتی و نو طبع آزمایی کرده و در هر دوی این دو سبک حرف برای گفتن داشته است، با این ایشان مصاحبه ای ترتیب داده ایم که شما رو دعوت می کنیم این گفت و گو رو با ما باشید.

    سلام و عرض ادب خدمت شما ممنونم که دعوت بنده رو مبنی بر گفتگویی شاعرانه پذیرفتید.
    درود و عرض ادب بزرگوار، ممنون از دعوتتون، پاینده باشید.

    ابتدای این گفتگو استدعا دارم که خودتون رو برای مخاطبین شعرانگیز معرفی بفرمایید.
    فاطمه مشاعى هستم، زاده ى بیست و یك اسفند سال پنجاه و چهار، متأهل و صاحب دو فرزند پسر، دانشجوى ترم چهار ادبیات فارسى دانشگاه علامه، یك مجموعه شعر دارم با عنوان «رقص واژه ها »كه سال 97 به چاپ رسید.
    و البته به قول اخوان عزیز
    شاعر نى ام و شعر ندانم كه چه باشد...


    بسیار عالی، مادر بودن به نظرم خودش به اندازه کافی شاعرانه هست و اینکه مادری شاعر باشی نور دیگری است.
    شده مخاطب شعرهاتون فرزندانتون باشن؟
    موافقم
    مادران ما همه شاعرند حتى اگر چیزى ننویسند، بله شده گاهى

    اگر از این نوع شعرهاتون به خاطر دارید مشتاقانه می شنویم.

    پس از روز و شب های بارانی ام
    تو رنگین کمان جهانم شدی

    بمان شاد و نام آور و برقرار
    که با بودنت جان جانم شدی

    این شعر رو برای زادروز پسرم ماهان نوشتم.

    متشکرم، شاعری رو از کی شروع کردید؟ کی حس کردید شاعرید؟

    دقیقا یادم نمیاد كى شروع كردم به نوشتن، فكر مى كنم سال اول دبیرستان بودم، هنوز قافیه و ردیف رو خوب نمى شناختم اما گویا وزن و ریتم شعر یه موهبت خدادادى بود در من كتاب آشنایى با عروض و قافیه ى دكتر شمیسا رو كه به توصیه ى پدر یكى از همكلاسیانم خوندم تونستم بهتر پیش برم.
    غزلى رو در شانزده سالگى سرودم، یادمه دبیر ادبیاتمون خانوم میر آفتاب بسیار تشویقم كرد و گفت خستگیم در رفت، هیچ وقت دبیر ادبیات با احساسم و اون لحظه ى ناب رو فراموش نمى كنم...و این نوشتن ها ادامه داشت گاهى بیشتر و گاهى كمتر،تا این كه در سال 92 وارد دانشگاه شدم و رشته ى تحصیلى مورد علاقه م رو دنبال كردم كه تأثیر زیادى در پیشرفتم در زمینه ى شعر داشت.

    مصاحبه اختصاصی شعرانگیز با خانم فاطمه مشاعی، شاعر

    پس از دبیرستان علاقه به شعر و ادبیات داشتید و یکی از کسانی که مشوق شما بودند خانم میر آفتاب دبیر ادبیات شما بودند، چقدر یک دبیر می تونه نقش موثری در شکل گیری دیدگاه و ذهنیت و شاید شخصیت یک فرد داشته باشه و این رسالت بزرگی بر دوش اساتید هست که استعداد ها رو کشف کنن و در مسیر درست هدایت کنند.
    دقیقا، من هرگز لطف ایشون و تشویق هاشون رو فراموش نخواهم كرد، بسیار مؤثر بودند، به طورى كه همون سال من در جشنواره ى شعر منطقه ى یك رتبه ى اول رو كسب كردم.

    شما به عنوان یک شاعر خانم و کسی که در پایتخت این کشور و در دانشگاه خوب تهران زبان و ادبیات فارسی می خونید، نقش و جایگاه زن رو در ادبیات معاصر چگونه ارزیابی می کنید؟
    آیا انچنان که باید و شاید زن شاعر استعداد خودش رو نشون داده؟ایا نقش آفرینی زنان نویسنده و شاعر در این عصر کامل بوده؟

    نقش زنان رو در ادبیات مكتوب بیشتر از دوره ى مشروطه به بعد مى تونیم مشاهده كنیم و رفته رفته این نقش پر رنگ تر و اثر گذار تر شده تا جایى كه میشه گفت زنان هم تونستند جایگاه خودشون رو در ادبیات تثبیت كنند.

    این كه یك زن بتونه عواطف ، توانایى ها ،نیازها و دغدغه ها ى خود و هم جنسان خود رو در قالب كلمات به جامعه نشون بده از اهمیت زیادى برخورداره چون یك بانوى شاعر از دریچه اى متفاوت نسبت به مردانِ شاعر به جامعه ،زندگى، تاریخ و ...نگاه مى كنه و این سبب آفرینش آثارى خلاقانه و متفاوت شده كه همواره در ادبیات معاصر ما تأثیر گذار بوده و خواهد بود و علاوه بر این در جهان كنونى زنان ما علاوه بر بیان كردن احساسات و حالات درونى و زنانه ى خود ، به مسائل اجتماعى نیز مى پردازند كه این خود نشان دهنده ى اعتلاى شعر بانوان است.
    من به آینده بسیار خوشبینم.

    چقدر شعرهای خودتون رو زنانه می دونید؟ چه اندازه ویژگی خانمانه در شعرهای شما برجستگی داره؟
    به نظرم این سؤال رو باید از مخاطبین اشعار بنده بپرسید
    اما هر چه پیش رفتم و درونى تر شدند اشعارم ،زنانگى رو بیشتر میشه در اونها دید و البته شاید جسارتش رو تازه دارم به دست میارم كه از منظر یك زن به زوایاى مختلف زندگى ، طبیعت و اجتماع نگاه كنم چون در جامعه ى ما كمى مشكله بیان كردن نیازها و عواطف یك بانو با توجه به عرف و فرهنگى كه البته الان خیلى تغییر كرده با كمک بانوانى كه در این زمینه تلاش كرده و راه رو براى ما هموار كردند.

    شما واکنش مردم جامعه به اثری که یک نویسنده یا شاعر زن خلق کرده، منظورم کتاب هست چگونه دیدید؟
    ایا روی خوش نشون داده یا نه محافظه کارانه برخورد داشته اند؟
    زنان ما تونستند در این سال ها نقش خودشون رو كاملا به اثبات برسونند و گاهى در این زمینه گوى سبقت را از مردان نیز ربوده اند و حتى سبب كمرنگ شدن نگاه مرد سالارانه در ادبیات شدند . و جامعه نیز حضور زنان رو پذیرفته و استقبال مى كنه از فعالیت هاى مختلف زنان در عرصه هاى مختلف.
    و فکر می کنم هرچه پیش بریم این پذیرش بیشتر و بیشتر خواهد شد.

    گفتگو با شاعر غزلسرا،فاطه مشاعی

    خانم مشاعی فرایند چاپ کتاب در کشورمون به چه صورت هست؟ دوستانی که قصد چاپ کتاب دارند باید چه فرایندی رو طی کنند؟

    براى چاپ كتاب باید به ناشر مراجعه كنید البته قبلش باید اشعار رو تایپ كرد و به صورت پى دى اف درآورد واگر مورد قبول ناشر باشند قرارداد بسته میشه و باقى كارها از طراحى روی جلد گرفته تا صفحه بندى و...توسط خود ناشر انجام میشه.

    توی این قرار داد چه مسایلی قید می شه؟
    هزینه ی چاپ، این که در چند قسط پرداخت میشه، تعدادی که قراره چاپ بشه، مدت زمانی که طول میکشه از ارشاد مجوز بگیرندو... و البته این که مسئولیت دریافت شابک ،فیپا، مجوز چاپ و اعلام وصول بر عهده ی ناشر می باشد.

    مصاحبه با فاطمه مشاعی، شاعر

    متشکرم، برترین شاعر پارسی گوی رو کی می دونید؟ دلیل انتخابتون چی هست؟
    سؤال سختیه، اما از نظر من بزرگترین شاعر پارسى فردوسى بزرگ هست كه باقى ماندن زبان فارسى رو مرهون زحمات سى ساله ى اون بزرگوار هستیم و شاهنامه كه شاهكار حماسى و اساطیرى فردوسى ست به نوعى شناسنامه ى ایران و ایرانى به حساب میاد.

    توصیه شما به شاعران جوانتر برای شعر و چاپ آثارشون چی هست؟
    کمتر از اونم كه بخوام توصیه اى داشته باشم خودم هنوز در اول راهم و شاگردى مى كنم، فقط پیشنهاد مى كنم اول به خودم بعد به شاعران جوان سرزمینم كه بیشتر مطالعه كنیم و براى چاپ اشعارمون عجله نكنیم چرا كه یك شعر هر چقدر صیقل بخوره و از زواید هرس بشه اثر ماندگارترى خواهد شد.

    چقدر جامعه رو نیازمند شعر و ادبیات می دونید؟
    خیابان،خرید، مترو.....


    به نظر من ادبیات روح زندگى در هر جامعه به شمار میاد
    و ما را از آن گریزى نیست
    در مكالمه ى روز مره
    استفاده از ضرب المثل ها و اشعار
    حتى انتقال مفاهیم به دوست و آشنا و فامیل و كودكانمان همه و همه از ادبیات بهره مى بریم و با توجه بیشتر به ادبیات مى تونیم به زوایاى كشف نشده ى روحمون دست پیدا كنیم و جنبه هاى انسانى رو در خودمون بیشتر و بیشتر تقویت كنیم.

    نظر شما در مورد فروغ فرخزاد چیه؟ اشعارش رو چگونه ارزیابی می کنید؟
    فروغ رو همواره دوست داشتم و وقتى به سختى هایى كه در طول زندگى اندك و پربارش متحمل شده فكر مى كنم
    "به اندازه ى یك ابر دلم مى گیرد"

    و البته در مورد سیر تحول فكرى فروغ در مجموعه هاى شعرى او مقاله اى نوشتم كه امیدوارم بتونم در یكى از مجلات معتبر به چاپ برسونم.
    به نظر من آنچه سبب سیر صعودى فروغ به سمت تكامل است ، تجربه هاى فراوانى ست كه در طول زندگى كوتاه اما پر بارش كسب كرده است. این تجربه ها سبب شد فروغ مقاوم شود و هرگز متوقف نشود تا جائى كه توانست بر خرابه هاى روح ویران خویش،دنیاى درونى دیگرى بسازد.آنچه سبب تفاوت آشكار بین سه مجموعه ى نخست و دو مجموعه ى پایانى وى مى گردد ،تحولى ست كه در فكر و اندیشه ى او روى مى دهد و نگاه او را به زندگى،عشق،و حتى مرگ دگرگون مى كند.
    و یقینا اگر مجال مى یافت باغ هاى ناشناخته ى دیگرى را در شعر فتح مى كرد.
    همچنان فروغ رو بزرگترین شاعر زن قرن حاضر مى دونم چون ابتدا با سنت شكنى و بعد با شكستن مرز واژه ها انقلابى در شعر بانوان به وجود آوردكه انكارش نمى توان كرد.او تحولى ماندگار در شعر زمان ما ایجاد كرد.

    زنى تنها در آستانه ى فصلى سرد


    متشکرم و سوال پایانی این گفتگو، یک نکته ادبی هر چند کوچک دوست داریم از شما یاد بگیریم.

    رند در اشعار حافظ
    شخصیتى به ظاهر متناقض و در باطن متعادل است كه تكیه بر تقوى و دانش و فضل و فهم ندارد
    سجاده را به امر مرشد به شراب مى آلاید و مى كوشد از ظاهر شریعت و طریقت به باطن حقیقت راه یابد.
    نه اهل تعصب است و نه تخطئه
    فقط اهل انتقاد است
    شك را سرمه و سرمایه ى بصیرت و پادزهر جمود فكر و گشاینده ى دیده ى درون مى داند.

    متشکرم که این نکته حافظانه رو فرمودید
    ببخشید که صحبت به درازا کشید و اذیت شدید
    ممنونم از شما که وقتتون رو در اختیار ما و سایت شعرانگیز قرار دادید.
    در پایان ممنون از شما كه بنده رو لایق دونستین و به این مصاحبه دعوت كردین و سپاس از صبورى دوستان گرامى،پاینده باشید و سلامت

    بزرگوارید، پیروز و سربلند باشید.

    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 شهریور 1398 09:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو یکشنبه 20 آبان 1397 01:22 ب.ظ نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو یکشنبه 20 آبان 1397 01:22 ب.ظ نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فاطمه قره جانلو یکشنبه 20 آبان 1397 01:22 ب.ظ نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • قطار مسافربری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگنهای درجه دو که در آن استعمال دخانیات آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و میش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده بودند و اکنون به پشتی نیمکت ها یله داده و سعی دارند بخوابند. سکوت حکمفرماست. در باز میشود و اندامی بلند و چوب سان ، با کلاهی سرخ و پالتوی شیک و پیکی که انسان را به یاد شخصیتی از اپرت یا از آثار ژول ورن می اندازد وارد واگن می شود. اندام در وسط واگن می ایستد ، لحظه ای فس فس می کند ، چشمهای نیمه بسته اش را مدتی دراز به نیمکتها می دوزد و زیر لب من من می گوید: نه ، اینهم نیست! لعنت بر شیطان! کفر آدم در می آید.

    یکی از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد می دوزد ، آنگاه با خوشحالی فریاد می زند: ایوان آلکسی یویچ! شما هستید؟ چه عجب از این طرفها. ایوان آلکسی یویچ چوب سان یکه می خورد و نگاه عاری از هوشیاری اش را به مسافر می دوزد ، او را به جای می آورد ، دستهایش را از سر خوشحالی به هم می مالد و میگوید: ها! پتر پترویچ! پارسال دوست ، امسال آشنا! خبر نداشتم که شما هم در این قطار تشریف دارید. پترویچ می گوید: حال و احوالتان چطور است؟

    ای ، بدک نیستم ، فقط اشکال کارم این است که پدر جان واگنم را گم کرده ام و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پیدایش کنم. بنده مستحق آنم که شلاقم بزنند. آنگاه ایوان آلکسی یویچ سرپا تاب می خورد و زیر لب می خندد و اضافه می کند پیشامد است برادر ، پیشامد! زنگ دوم را که زدند پیاده شدم تا با یک گیلاس آنیاک گلویی تر کنم ، و البته ترکردم. بعد به خودم گفتم حالا که تا ایستگاه بعدی خیلی راه داریم خوب است گیلاس دیگری هم بزنم. همین جور که داشتم فکر می کردم و می خوردم یکهو زنگ سوم را هم زدند … مثل دیوانه ها دویدم و در حالی که قطار راه افتاده بود به یکی از واگن ها پریدم. حالا بفرمایید که بنده دیوانه نیستم؟

    پتر پترویچ گفت: پیداست که کمی سرخوش و شنگول تشریف دارید، بفرمایید بنشینید؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهید! سرافرازمان کنید… نه ، نه باید واگن خودم را پیدا کنم! خدا حافظ هوا تاریک است.

    می ترسم از واگن پرت شوید. فعلاً بفرمایید همین جا بنشینید ، به ایستگاه بعدی که برسیم واگن خودتان را پیدا می کنید. بفرمایید بنشینید. ایوان آلکسی یویچ آه می کشد و دو دل روبروی پتر پترویچ می نشیند. پیداست که ناراحت و مشوش است، انگار که روی سوزن نشسته است. پتر پترویچ می پرسد عازم کجا هستید؟

    من؟ عازم فضا! طوری قاطی کرده ام که خودم هم نمی دانم مقصدم کجاست. سرنوشت گوشم را گرفته و مرا می برد، من هم دنبالش راه افتاده ام.  دوست عزیز تا حالا برایتان اتفاق نیفتاده با دیوانه های خوشبخت روبرو شوید؟ نه؟ پس تماشایش کنید! خوشبخت ترین موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قیافه ی من چیزی دستگیرتان نمی شود؟

    چرا … پیدا است که … شما …

    یک ذره حدس می زدم که قیافه ام در این لحظه باید حالت خیلی احمقانه ای داشته باشد! حیف آینه ندارم وگرنه دک و پوزه ی خودم را به سیری تماشا می کردم. آره پدر جان ، حس میکنم که دارم به یک ابله مبدل می شوم. به شرفم قسم! تصورش را بفرمایید ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم می فرمایید که بنده دیوانه نیستم؟

    شما؟ مگر زن گرفتید؟

    همین امروز ، دوست عزیز! همین که مراسم عقد تمام شد یکراست پریدیم توی قطار زیرا تبریک ها و تهنیت گویی ها شروع می شود و بارانی از سوالهای مختلف بر سر داماد می بارد. پتر پترویچ خنده کنان میگوید: به ، به! … پس بی جهت نیست که اینقدر شیک و پیک کرده اید.

    بله حتی در تکمیل خودفریبی ام کلی هم عطر و گلاب به خودم پاشیده ام. نه تشویشی ، نه دلهره ای ،نه فکری … فقط احساس … احساسی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نیکبختی؟ در همه ی عمرم اینقدر خوش نبوده ام. چشمهایش را می بندد و سر تکان می دهد و اضافه می کند بیش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بکنید الان که به واگن خودم برگردم با موجودی روبرو خواهم شد که کنار پنجره نشسته است و مرا دوست می دارد. من باید به واگن خودم برگردم. آنجا یک کسی با بی صبری منتظر من است و دارد لذت دیدار را مزه مزه می کند. لبخندش در انتظار من است. می روم در کنارش می نشینم… پتر پترویچ اجازه بفرمایید شما را بغل کنم .

    خواهش میکنم , دو دوست در میان خنده ی مسافران واگن ، همدیگر را به آغوش می کشند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه می دهد: من آدم کوچک و بی قابلیتی هستم ولی به نظرم می آید که هیچ حد و مرزی ندارم … تمام دنیا را در آغوش می گیرم.

    نشاط و سرخوشی این تازه داماد خوشبخت و شاداب به سایر مسافران واگن نیز سرایت می کند و خواب از چشمشان می رباید ، و به زودی بجای یک شنونده ، پنج شنونده پیدا می کند. مدام انگار که روی سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بیرون می پاشد و دستهایش را تکان می دهد و یکبند پرگویی می کند. کافیست بخندد تا دیگران قهقهه بزنند,می گوید: آقایان مهم آن است آدم کمتر فکر کند! گور پدر تجزیه و تحلیل! اگر هوس داری می بخوری بخور و در مضار و فواید هم فلسفه بافی نکن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسی .

    در این هنگام بازرس قطار از کنار این عده می گذرد. تازه داماد خطاب به او می گوید آقای عزیز به واگن شماره ی ٢٠٩ که رسیدید لطفاً به خانمی که روی کلاه خاکستری رنگش پرنده ی مصنوعی سنجاق شده است بگویید که من اینجا هستم !

    اطاعت میشود آقا ولی قطار ما واگن شماره ی ٢٠٩ ندارد. ٢١٩ داریم.

    ٢١٩ باشد چه فرق میکند. به ایشان بگویید: شوهرتان صحیح و سالم است ، نگرانش نباشید. سپس سر را بین دستها می گیرد و ناله وار با خودش می گوید: شوهر؟ خانم ؟ خیلی وقت است؟ از کی تا حالا؟ شوهر … ها ها ها  آخر تو هم شدی شوهر؟! تو سزاوار آنی که شلاقت بزنند! تو ابلهی…

    یکی از مسافرها می گوید: در عصر ما دیدن یک آدم خوشبخت جزو عجایب روزگار است ، درست مثل آن است که انسان فیل سفید رنگی ببیند. ایوان آلکسی یویچ که کفش پنجه باریک به پا دارد پاهای بلندش را دراز می کند و می گوید شما صحیح می فرمایید ولی تقصیر کیست؟ اگر خوشبخت نباشید کسی جز خودتان را مقصر ندانید! بله ، پس خیال کرده اید که چی؟ انسان آفریننده ی خوشبختی خود است. اگر بخواهید شما هم می توانید خوشبخت شوید ، اما نمی خواهید ، لجوجانه از خوشبختی احتراز می کنید.

    اینهم شد حرف؟ آخر چه جوری؟

    خیلی ساده .  طبیعت مقرر کرده است که هر انسانی باید در دوره ی معینی یک کسی را دوست داشته باشد. همین که این دوران شروع می شود انسان باید با همه ی وجودش عشق بورزد ولی شماها از فرمان طبیعت سرپیچی می کنید و همه اش چشم به راه یک چیزهایی هستید. و بعد … در قانون آمده که هر آدم سالم و معمولی باید ازدواج کند. انسان تا ازدواج نکند خوشبخت نمی شود . وقت مساعد که برسد باید ازدواج کرد ، معطلی جایز نیست ولی شماها که زن بگیر نیستید. انسان بجای فلسفه بافی باید از روی الگو پخت و پز کند! زنده باد الگو

    مرد مسافر می پرسد: شما میفرمایید که انسان خالق خوشبختی خود است. مرده شوی این خالق را ببرد که کل خوشبختی اش با یک دندان درد ساده یا به علت وجود یک مادر زن بدعنق به درک واصل می شود. الان اگر قطارمان تصادف کند مثل تصادفی که چند سال پیش در ایستگاه  کوکویوسکایا رخ داده بود مطمئن هستیم که تغییر عقیده خواهید داد و به قول معروف ترانه ی دیگری سر خواهید داد.

    تازه داماد در مقام اعتراض جواب می دهد: جفنگ می گویید! تصادف سالی یک دفعه اتفاق می افتد. من شخصاً از هیچ حادثه ای ترس و واهمه ندارم زیرا دلیلی برای وقوع حادثه نمی بینم. به ندرت اتفاق می افتد که دو قطار با هم تصادم کنند! تازه گور پدرش! حتی حرفش را هم نمی خواهم بشنوم. خوب آقایان انگار داریم به ایستگاه بعدی میرسیم

    پتر پترویچ می پرسد: راستی نفرمودید مقصدتان کجاست؟ به مسکو تشریف می برید یا به طرفهای جنوب؟

    منی که عازم شمال هستم چطور ممکن است از جنوب سر در بیاورم؟

    پترویچ گفت: مسکو که شمال نیست

    تازه داماد می گوید: می دانم. ما هم که داریم به طرف پترزبورگ می رویم

    اختیار دارید! داریم به مسکو می رویم

    تازه داماد حیران و سرگشته می پرسد به مسکو می رویم؟ عجیب است آقا

    بلیتتان تا کدام شهر است؟ – پتربورگ

    در این صورت تبریک عرض می کنم. عوضی سوار شده اید.

    برای لحظه ای کوتاه سکوت حکمفرما می شود. تازه داماد بر می خیزد و نگاه عاری از هوشیاری اش را به اطرافیان خود می دوزد. پتر پترویچ به عنوان یک توضیح می گوید بله دوست عزیز، در ایستگاه بولوگویه بجای قطار خودتان سوار قطار دیگر شدید. از قرار معلوم بعد از دو سه گیلاس کنیاک تدبیر کردید قطاری را که در جهت عکس مقصدتان حرکت می کرد انتخاب کنید.

    رنگ از رخسار تازه داماد می پرد. سرش را بین دستها می گیرد ، با بی حوصلگی در واگن قدم می زند و می گوید من آدم بدبختی هستم! حالا تکلیفم چیست؟ چه خاکی بر سر کنم؟ مسافرهای واگن دلداری اش می دهند که مهم نیست … برای خانمتان تلگرام بفرستید ، خودتان هم به اولین ایستگاهی که می رسیم سعی کنید قطار سریع السیر بگیرید ، به این .ترتیب ممکن است بهش برسید.

    تازه داماد: کدام قطار سریع السیر؟ پولم کجا بود؟ کیف پولم پیش زنم مانده

    مسافرها خنده کنان و پچ پچ کنان بین خودشان پولی جمع می کنند و آن را در اختیار تازه داماد خوش اقبال می گذارند.


    آخرین ویرایش: جمعه 13 مهر 1397 10:42 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز چهارشنبه 11 مهر 1397 11:17 ب.ظ نظرات ()
    كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدابگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

    نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
    درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

    مسافر رفت‌ و گفت یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

    و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

    مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای جاده‌ رسید. 

    جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

    درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
    مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

    درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. 

    حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت.
    دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: 

    هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
    درخت‌ گفت زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم.
    و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست

    شما می توانید داستان های کوتاه صوتی را از آدرس زیر دانلود کنید و گوش کنید


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 مهر 1397 11:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز سه شنبه 10 مهر 1397 04:34 ب.ظ نظرات ()
    عشق دگران بگردد از حال به حال
    عشق من و معشوق مرا نیست زوال

    مولانا

    معنای 
    تک بیت:
    عشق دیگران از حالی به حال دیگر می گردد اما عشق من و معشوق هن زوال و نابودی ندارد.
    مولانا عشق خود را که همیشگی و با دوام است بر عشق هایی که از حالی به حال دیگر می گردند ترجیح می دهد.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مهر 1397 04:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مدیریت شعرانگیز جمعه 30 شهریور 1397 01:48 ق.ظ نظرات ()
    روزی شیری در زیر درختی خوابیده بود،سگ از راه رسید و اورا با طناب به درخت بست،وقتی شیر از خواب بیدار شد و وضعیت را چنان دید تلاش كرد خود را برهاند اما موفق نشد،خری میگذشت،شیر با التماس به خر گفت:ای خر مرا ازاد كن تا نیمی از جنگل را بتو بخشم،خر چنان كرد.سپس شیر به خر گفت:من نصف جنگل را بتو نمیدهم،خر ناراحت گفت:ولی تو قول دادی!شیر گفت:من همه جنگل را بتو میدهم زیرا در دیاری كه سگان به بند كشند و خران ازاد كنند دیگر جای من نیست!
    آخرین ویرایش: جمعه 30 شهریور 1397 01:47 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سامره نصیری سه شنبه 13 شهریور 1397 04:34 ب.ظ نظرات ()

    هر لحظه در برمٖ دل از اندیشه خون شود

    تا منتهای کار من از عشق چون شود

    #سعدی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرزانه درویشی پنجشنبه 1 شهریور 1397 10:09 ب.ظ نظرات ()

    با من چه کرده است ببین بی ارادگی

    افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی


    جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام

    این است راز و رمز دل از دست دادگی


    ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها

    افتادگی شنیده ام و ایستادگی


    روحی زلال دارم و جانی زلال تر

    آموختم از آینه ها صاف و سادگی


    با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند

    شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 61 1 2 3 4 5 6 7 ...